از این متنفرم که متنامو همیشه یه جوری خاصی شروع میکنم ولی از اونجایی که میخوام اینو سریع بنویسم اینبارو بیخیال باشه؟ 

so i watched spiderman jadidaro right?

اگه میپرسید یا نمیپرسید چطور بود باید بگم که _با لحن رون ویزلی_ ایت واز بلادی بریلینت! ولی یه چیزی خیلی توی آخر فیلم رفت توی فکرم و با فکرای قبلیم حل شد. یه مسئله ای هست توی ذهنم همیشه و تقریباً همه جا. دیدید یه فکریه که ناخودآگاه توی سر آدم شکل میگیره؟ انگار مثلاً اون فکره از اول خلقت اون شخص باهاش متولد شده؟ از اون فکرا. 

از وقتی خودمو یادم میاد همیشه توی ذهنم اینو داشتم که ” چی میشه اگه همین الان و توی همین لحظه یه اتفاقی بیفته و همه منو فراموش کنن؟ ” مثلاً یادمه بچه که بودم همیشه وقتی یه لحظه از اعضای خانوادم دور میشدم، وقتی کلاس یا مدرسه میرفتم مدام فکر میکردم نکنه منو یادشون بره و بدون من برن یه جای دیگه و من برای همیشه تنها بمونم… یکم احمقانه به نظر میرسه ولی یادمه چطور با حتی فکر کردن به این موضوع بغض گلومو میگرفت و دم به دم گریه میشدم. 

بزرگ تر که شدم اما، از حدودای 14-15 سالگیم یادمه یه روز دم در مدرسه به یکی از دوستای صمیمیم گفتم دلم میخواد همه فراموشم کنن، یادم نیست دقیقاً به چی فکر میکردم یا چی تو ذهنم بود اما اون حس به دلایل مختلف تا الانِ نوزده سالگیم دنبالم اومد. این کاربر نشسته پشت سیستم که آیدا صداش میکنن همیشه به هرماینی ای حسودیش میشد که میتونست یه ورد ابلیویس اجرا کنه. آیدا الان نه تنها نمیترسه از اینکه همه فراموشش کنن، بلکه واقعاً دلش میخواد این اتفاق بیفته! 

حالایی که داشتم سکانسای آخر اسپایدرمنو میدیدم یه حالت ” خیال راحت ” بودن بهم داد، اون همزادپنداری با کسی که برای همه فراموش شده شاید یکم از اون urge برای محو و نابود شدنو کم کرد. شایدم از اون کم کردنایی باشه که مثل مخدر به آدم میچسبه ولی به هر حال، اونجایی که دارم تظاهر میکنم که درست مثل پیتر پارکر 2 همه فراموشم کردن و واسشون وجود ندارم، همونجا شاید بهترین و بدترین جایی باشه که آیدای 7 تا 19 ساله میتونه وایساده باشه.

Souvenirs