Yo le noir here bitshes !

امروز یکی از بدترین روزهای خوب زندگی من بود ( از اونجایی که تصمیم گرفتم یک اتفاقو _چه خوب چه بد_ در طول و عرض روزم کش ندم پس بهش میگیم بدترین روزِ خوب زندگیم! ). 

داستانش از این قراره که بنده با پشت گوش انداختن و لیترلی آیدایینگ برای انجام کل برنامه‌هام، یکی از بهترین فرصت‌های زندگیمو دو دستی وا نکرده پس فرستادم. حالا جریانش اینطور بود که من با احتساب اینکه خوب حالا حالاها وقت داریم و تا سپتامبر زده توی سایت و به قول بردیا حالا غازو گرفتیم چرا اردکو ول کنیم و این داستان‌ها یک بورسیه‌ی سه ساله‌ی صد در صد فاند رو توی اولین مدرسه‌ی فشن پاریس از دست دادم؛ این چیزی بود که یک عالمه وقت عای میییین یک عالمه وقت داشتم واسش کار میکردم و پورتفولیو و رزومه جمع مینمودم. سو یو کن پراببلی ایمجین هو داغون و پکیده و نو اعصاب عای واز ات دت پوینت رایت؟ نمیتونستم به هیچکس بگم چون احتمالاً از خانواده برای همیشه پرتم میکردن بیرون و همون یک نفری هم که میدونست انقدر به بنده سرکوفت زد که قشنگ داشتم زیر بارش له میشدم.

حالا توی این مواقع من چیکار میکنم؟ کنترل موقعیت؟ نفس عمیق کشیدن؟ سعی بر بهتر کردن اوضاع؟ نه خیر، بنده خودمو با انتقاد به فاک میدم عملاً قشنگ نیست؟! همینطور که داشتم روش هفتم-هشتم مأمورای هیتلر برای شکنجه‌ی مغزیو روی خودم تست میکردم در یک تصمیم آنی تصمیم گرفتم موضوع رو با پدر درمیون بذارم شاید اون جنگی زد بر تمام جنگ‌های ذهنیمو هرچند با عذاب ولی این خود تخریبیو تموم کرد. 

بابام اما خیلی آروم گفت خب که چی؟ دد لاین تموم شده سایتو که نبستن یه وقت دیگه دوباره میفرستی واسشون. مشکل تو الان و این دد لاین نیست بچه؛ مشکل تو دورتر و بزرگتر از این حرفاست. گفت یه لحظه گوشیتو میذاری کنار یه چیزیو واست تعریف کنم؟ گفتم آره، گوشیو قفل کردم گذاشتم کنارم. شروع کرد به تعریف کردن که خودت که میدونی که وقتی هم سن و سالای تو بودم توی تیم فوتبال شهرمون بودم. اونموقع‌ها هم که فوتبال در این حد محبوب و پولساز نبود، همه واسه خاطر عشقشون به زمین چمن و مربی و خود فوتبال میومدن. گفت تعریف از خود نباشه دروازه‌بان خیلی خوبی بودم، جهت توپو از صد کیلومتری تشخیص میدادم سریع میپریدم سمتش مبادا چشمش به چشم تور دروازه بخوره. مامانجونت و بابابزرگ اما منو تشویق که نمیکردن هیچ، به خودشون میگفتن چیشد که این بچه نَشِست درسشو بخونه که دکتر مهندسی چیزی بشه؟ عوضش صبح رفت زد تو سر توپ و شب زد زیرش و برگشت خونه. 

گویا یه روز عصر طرفای هفت و هشت که از یکی از مسابقه‌های استانیشون برمیگرده باباش میزنه سیاه و کبودش میکنه که تو چرا به حرف گوش نمیدی و چرا درس نمیخونی ( i know… cruel )؟ روز بعدش که میره واسه مسابقه، اشتباهای الکی داشته، توپی که به آسونی میگرفته رو اصلاً نمیدیده واسه همین نمیتونسته بگیره و کلاً خوب بازی نمیکرده. گفت مربیمون کشیدم کنار گفت چته پسر؟ بابامم میخواسته انکار کنه و نشون نده که بابابزرگم مخالف بازیه گفته هیچی نشده چرا باید همچین فکری بکنید؟ مربیشم گفته تو نیستی اینجا، توی خودتم نیستی. تو گم کردی خودتو، کجا گم کردیم خدا عالمه. ولی پیداش کن برش گردون توی زمین!

پدر اینجای حرفش که رسید گفت ازت نمیپرسم کجایی، نمیپرسم کجا خودتو گم کردی. فقط بهت میگم تو یه مسیری داری برای رفتن، یه کار بزرگی انداختی گردن خودت و حالا که اینکارو کردی، حالا که مسئولیتشو قبول کردی باید خودتو پیدا کنی وگرنه همه‌ی توپا گل میشن و تو یه دروازه‌بان خوب ولی نابینایی؛ چون همه‌ی توپارو درست همینجوری جلوی چشمات از دست دادی. گفت بهم اول خودتو پیدا کن، ببین کجا خودتو گیر انداختی آزادش کن ببینیم بعداً چی پیش میاد. الکیم نمیخواد خودتو سرزنش کنی وقتی دیگه اون فرصت رفته.

«غایت جهل بود مشت زدن سندان را بابا جان»

پدر امروز، چهارشنبه ۱۶اُم مارچ ۲۰۲۲ رو نجات داد :)♡

Souvenirs