باشه… باشه… من به وبلاگ تراپی نیاز دارم because I’m literally shaking. هزار تا اتفاق داره دور و برم میفته، چیزایی که من آمادگیشو ندارم، نمیتونم و یا حتی اصلاً توی تصورمم نمیگنجه. همین چند ساعت پیش توی اسنپ یه پنیک اتکو رد کردم بدون اینکه کسی بفهمه. حالم از این شهری که توشم بهم میخوره و دلم میخواد هرچه زودتر برم خونه ولی از اونجایی که همه باید واسه من تصمیم بگیرن به جز خودم، تا چهارشنبه توی این خراب شده‌ی هشت ملیونی گیر کردم که مثل یه تصویر سیاه سفید از یه شهر پر از شبحه؛ شبحایی که نه میخندن نه حتی ذره‌ای احساس توشون دیده میشه. یه امتحان لعنتی و فوق‌العاده سخت و گرون دارم که احتمالاً گند میزنم بهش چون دیر شروع کردم به خوندن و باید دوباره یه عالمه پول بدم واسه‌ی ثبت نامش… قشنگه نه؟ خیلی قشنگه حالا بیشتر! حس میکنم آدمای دورمو نمیشناسم؛ انگار همه واسم غریبه شدن از گروهی که باهاشون بودم که کلاً تصورم ازشون به فنا رفت تا صمیمی‌ترین دوستایی که دارم. همه یه جور دیگه شدن انگار خودشون نیستن، حس میکنم دارم توی آیینه زندگی میکنم که همه‌چیز توش برعکسه، هیچی خوب پیش نمیره احتمالا هیچی تا زمان طولانی‌ای قرار نیست درست بشه. به قول بک تو بلک که میگفت «چرا زمان نمیگذره؟ یا صاحب زمان چرا زمان نمیگذره؟ یا خلیفة‌الرحمان چرا زمان نمیگذره؟ یا شریک‌القرآن چرا زمان نمیگذره؟» همین همین… حقیقتاً خوب نیستم و حقیقتاً هیچکس اهمیت نمیده. 

بنده کم آوردم.

Mauvais jours