واقعا تو این چند روز نیاز داشتم با مامانم حرف بزنم بگم چیشده ولی به زور جلوی خودمو نگه داشتم. دلم نمیخواست ناراحتش کنم و یا اینکه بعدش بخواد درگیری جدیدی درست شه برام.

ولی اخرم طاقت نیاوردمو نشستم براش تعریف کردم.

خیلی عادی برخورد کرد با این مسئله و گفت این چیزا تو دانشگاه پیش میاد. حالا تو ۲ ماه با طرف بودی، دیدید به هم نمیاید جدا شدید. قرار نیست همه رابطه ها و اشناییا به ازدواج ختم بشه. هرکیم‌ اومد هر حرفی زد بگو به هم نخوردیم جدا شدیم. خودتو درگیر حرف بقیه نکن.

اخرشم گفت کاش به من از اول میگفتی.خانواده اون مخالفت کردن، منم مثل اونا مخالفت میکردم.. من مخالفم کلا بخوای شهر دور ازدواج کنی..

با مامانم حرف زدم ارومتر شدم.. و کااااامل از فکرش در اومدم بیرون. همون یه ذره حسیم که بهش داشتمو دلم براش تنگ میشدم‌ دیگه ندارم..‌و الان پشیمونم که صبح رفتم پی ویش و باهاش حرف زدم :/

حالا تو دانشگاه اگه ببینمش محل نمیدم اصلا بهش که تموم این خریتام جبران شه -_-

یه خریت دیگم کردم که هم وقتی وارد رابطه شدم یجوری شد که همه فهمیدنو هم وقتی کات کردم همه فهمیدن.. از این به بعد باید فقط چراغ خاموش جلو برمو هرچیزیو به هرکسی نگم.

تا قبل از اینکه اون بیاد تو زندگیم، زندگی تو خوابگاه و شهری که توش درس میخونم واقعا برام سخت بود.. وقتی اون اومد یکم مشغول شدمو سختیاش کمتر شد برام..ولی الان باز حس میکنم قراره اذیت شم تو خوابگاه.. به فکر مهمانی یا انتقالیم اگه بشه برگردم شهر خودمون.

تو خوابگاه کوچیکترین حرکتی میزنی همه میفهمن، حرف میپیچه و کلا جدایِ تموم اینا زندگی با ۱۲ نفر تو یه واحد و ۶ نفر تو یه اتاق واقعا سخته. اصلا هیچ فضای خصوصی و شخصی برای خودت نداریو احساس راحتی و ارامشی که توی خونه خودت هستو اصلاااا نداری، میخوای غذا بپزیو ظرف بشوری یهو ۱۰ نفر پشت گاز و سینکن، میخوای بری حموم باید تو صف وایسی، صبحا بیدار میشی میری دانشگاه باید سعی کنی از همه زودتر بیدار شی که تو صف دستشویی گیر‌ نکنی، باید سعی کنی با خوب و بد همه کنار بیای و اصلا صداتم در نیاد..

خلاصه تموم اینا از همون اولش منو کلافه میکرد و همیشه دلم خونمونو میخواست.. امیدوارم جور شه انتقالیم برگردم شهر خودمون. راحت تو اتاقم بخوابمو راحتم برم دانشگاه بیام.‌مجبور نباشم با ۱۲ نفر سر و کله بزنم.

حالا از خاطرات و سختیای خوابگاه مینویسم. روزای خوبم داشتیم.. ولی درکل سختیاش بیشتر از خوشیاش بود.. 🙂