طاقت نیاوردمو رفتم باهاش حرف زدم. سعی کردم بمونه ولی تنها چیزی که گفت این بود که: بذار چیزی نگم، درکم‌ کن، بسپارش به زمان بذار تموم شه. بدون این سخت ترین تصمیم من تو زندگیم بوده.

و خب…کسی که نمیخواد، نمیخواد دیگه زوری نیست 🙂 من تلاشمو کردم حداقل شرمنده خودم نیستم. بهش الان فرصت دادم که بخواد برگرده.. ولی نخواست.

دلم تنگ میشه برای تموم روزایی که داشتیمو برای شخصِ خودش.. خوبه که تو ۲ ماه این اتفاق افتاد.. اگه مثلا یه سال طول میکشید چقدر میتونست اسیب بزنه..

باید بپذیرم که این رابطه تموم شده ست.

تا الان داشتم به این فکر میکردم که مگه من چمه که کسی نخواد باهام بمونه و این یادم اومد که، اونی که اول اومد جلو و منو خواستو برام تلاش کرد اون بود.. تموم قدما رو اون برداشت..پس دلیلی نداره اعتماد به نفسم بیاد پایین.

تنها نگرانیم این‌ بود که تو دانشگاه یه سری حرفا بشنوم که اینم‌ مسئله ای نیست.. میشنومو رد میشم! اونا که تو زندگی من نبودنو نیستن که بخوان قضاوتم کنن.. حرفاشون باد هواست.. از اولم بوده.

کاری که باید بکنم اینه که سرمو بندازم پایین برم دانشگاهو بعدم سرمو بندازم پایین برگردم خوابگاه درسمو بخونمو به زندگیم برسم.

اگه خودشو هم دیدم اصلا اهمیت نمیدمو رد میشم..انگار نه انگار که اصلا از اول همچین ادمی وجود داشته.

قسم خوردم نه پیامی بهش بدمو نه زنگی بزنم.

دیگه تموم..