چند دقیقه دیگه امتحان دارم و دارم به این فکر میکنم که پارسال دقیقا همین موقع ، هم سرکار میرفتم هم فصل امتحانا بود و بعضی وقتا پیش می اومد که باید امتحانا رو سرکار میدادم 

مثل ریاضی 2 که سرکار دادم و اینقدر واسش استرس داشتم که زدم درو از بیرون قفل کردم و جالب اینجاست که اون روز کلید نداشتم :))) یه خاطره خجالت اور که هنوز یادم نرفته ، نشستم تا بعد از ظهر که شیفت بعدی بود و همکارم اومد درو باز کرد پشماش ریخت که من چرا اونجام :))  گفت چرا زنگ نزدی زودتر بیام ، چون راهش دور بود این کارو نکرده بودم و به جاش اون چندساعتی که نمیتونستم برم خونه رو ازمونای معادو دادم (واسه تاریخ) که همش پشت گوش مینداختمشون ، ناهار واسم اوردن ، دراما دیدم و درس خوندم و اینطوری زمان گذشت :))

بعضی وقتام که میشد شیفتو عوض کنم با تاخیر میرفتم و به جاش عصر چندساعتی به جای همکارم میرفتم و خلاصه هرطوری بود هندل میکردم داستانو 

الان که بهش فکر میکنم غمگین میشم چون اون کار با خاطره خوبی واسه من تموم نشد ، تموم شدنش عجیب بود و طوری که ادامه پیدا کرد عجیب تر ، حتی شروعشم عجیب بود ولی تجربه بود دیگه 

برم که امتحان دارم و یه سری درسای دیروز مونده واسه امروز