بچه ها (اموجی لبخنده که یه اشک گنده داره رو تصور کنین)

کامنتاتونو خوندم و ازتون خیلی ممنونم که وقت گذاشتین و اینقدر حس خوب دادین بهم،اینکه بدونم فقط من نیستم که اینطوری حس کرده و کلا یه رابطه پنهانی چیز نرمالی نیست باعث میشه حالم بهتر باشه 

یعنی کامنتاتونو میخوندم اشک تو چشمام جمع شده بود :))) البته که همراهش یه لبخند گنده ام بود 

من بعد از اینکه پست قبلی رو نوشتم ، موضوعو کاملتر از اینی که اینجا نوشته بودم واسه یکی از دوستای مجازیم (که به واسطه همین بلاگفا باهاش اشنا شدم و جزو آدماییه که میشه بدون اینکه حس بدی داشته باشی باهاش صحبت کنی) ، تعریف کردم و اونم واسم کامنت گذاشت و با توجه به چیزایی که گفته بودم بهش ، نظرش همون نظر شما بود که چون بیشتر از ماجرا میدونست یکم بیشتر و باجزئیات واسم نوشته بود 

با نظرای شما و اون دوستم ، الان ذهنم بهتر همه چی رو طبقه بندی کرده و بهتر میتونم تحلیلش کنم و باهاش رو به رو بشم و البته که حلش کنم 

الان واسه هندل کردن و تموم کردن این درگیری و پایان این اعصاب خوردیا آماده ام و واقعا امیدوارم دیگه نوتیفی ازش روی گوشیم نبینم و اگرم ببینم دیگه نمیزارم اونقدر اعصاب منو بهم بریزه و الان که مشکل واسم تعریف شده اس بهتر میتونم راه حلشو پیدا کنم و انجامش بدم 

ارتباط حضوریمم تا جایی که بتونم و بدونم ، جایی که اون هست نمیرم و اصل ” از دل برود هر انکه از دیده برفت” رو باید امتحان کنم 

_______

امتحان امروز تموم شد رفت و نمره شم برخلاف بقیه زود اومد روی سایت، الان وقت لفت دادن از گروهش و پاک کردن فولدر جزوه هاشه 

تازه وقتی چندساعت پیش داشتم گالری گوشیمو میدیدم ، نگاهم به پوشه اسکرین رکوردا افتاد و دیدم کلی فیلم از یکی از ازمایشگاها که چندروز قبل امتحانش بود دارم ، زدم همشونو پاک کردم و چقده خوبه :)))

 _______

بعضی وقتا حس میکنم باید برم پیش تراپیست و یه سری رفتارا هست که خیلی دلم میخواد خودم اصلاحشون کنم ولی فعلا که هرچی تلاش کردم جوابی نداده 

یکی از این رفتارا نشخوار کردن فکری خیلی خیلی زیاده(overthinking) ، یعنی وقتی یه اتفاقی می افته (هرچی که میخواد باشه) من اونو ول نمیکنم که بره و جزئی از گذشته بشه و باخودم میبرمش توی زمان حال و دوباره و دوباره دربارش فکر میکنم 

بعد فکر کن این اتفاق بخواد واسه اتفاقای هرروز بیفته ، همه چی درهم میشه کلا 

موضوعی که مربوط به امروز میشه اینه که من سعی میکنم توی گروهای انلاین زیاد ننویسم و فقط بخونم ، چون بعضی وقتا پیش میاد و چیزی مینویسم و بعدش تا کلی وقت فکرم درگیره که کاش نمی نوشتم و داستانای بعدش ، یهو مثل امروز از دستم درمیره و چیزی می نویسم که ممکنه به نظر بقیه هیچ مشکلی نداشته باشه ولی خودم برعکس حس میکنم

باید واسش یه فکر اساسی بکنم ، به غیر از تراپی البته 

چون درحال حاضر خودم درامدی ندارم و دلم نمیخواد هزینه تراپی ام به بقیه هزینه هام اضافه بشه و بیفته رو دوش ادم دیگه ای

زیاد نوشتم فکر کنم ، برم به یه کوه درس باقی مونده امروز برسم و سعی کنم سکشنای مهم امروزو تیک بزنم ، یکمم با خودم خلوت کنم ببینم باید چیکار کنم که این overthinking مسخره رو سعی کنم تمومش کنم 

* اگه از مسئله overthinking من صرف نظر کنیم (چیزی که باعث شده کامنتا بسته باشن این مدت) فکر کنم ایده خوبیه که کامنتا باز باشن ، حرف زدن باهاتون حسابی میچسبه