امروز برگای درخت انگور چشمک می‌زدن و میگفتن نمیخوای باما یه کاری کنی؟ مثلا یه غذای خوشمزه بپزی به اسم دلمه؟ 

منم نهایتا کلی سبک سنگین کردم و با ذکر بلد نیستم ولی هرچه بادا باد کندمشون و نتیجه این شد که:

از ساعت ۹ونیم شب تا همین الان یه کله سر گاز بودم و از ده تا دلمه ۳ تاش باز شده و به جای یک ساعت و نیم وقت واسه پختن دوست داشتم فقط بهشون یه ربع وقت بدم تا بپزن

نتیجه هرچی که باشه واسه من خاطره ای میمونه که توی اخرای نوزده سالگی وقتی دلم دلمه میخواست، بهش گوش دادم و دوساعت و خورده ای پای گاز اولین تجربه دلمه درست کردن با کمک اینترنت رو انجام دادم و به دلم نه نگفتم حتی بااینکه خیلی خسته بودم و همه میگفتن نکن بابا بزار بعدا

ولی من الان دلم میخواست، بعدا به دردم نمی‌خورد دیگه

خلاصه که دستاورد بزرگی نیست ولی دوسش دارم