یکی از بهورزای اطراف گاها میاد براش داروی اعصاب بنویسیم.اوایل من نمیشناختمش و خیلی براش وقت میذاشتم ولی یه بار که متوجه شده بود نگهبان نیس برا صدا کردنم اومد در اتاقی که استراحت میکنم رو بازکردومن خیلی عصبانی شدم.و از اون روز متوجه شدم هرچی بیشتر براش وقت میذارم و به حرفاش گوش میدم اثر منفی داره.الانم اومده و ازم میخواد از رو نسخه قبل متخصص براش دارو بنویسم و من نمیتونم خط دکتره رو بخونم و چنددقیقه همینطور معطل شدم و آخرسر رفت داروخونه تا اسم داروها رو براش بنویسن.از خودم بدم اومد که باهاش خیلی خشک و محکم حرف زدم ولی بعد یاد روزی افتادم که بی اجازه وارد اتاق شد و الان یه حس بدی دارم.همین چندساعت پیش قول داده بودم نرم تر با بیمارا برخورد کنم ولی انگار بعضی وقتا تقصیر من نیس و شاید هرکسی جای من بود جواب آدم پررو رو همینجوری میداد.

برچسب‌ها: درددل , طرح