تو این مدت داشتم به خودم دلگرمی میدادم که چیزی نیست. اون فقط میخواد تنها باشه و وقتی که بهتر شد برمیگرده و دوباره همه چی مثل قبل میشه.

پریشب داشتم تو اینستاشو نگاه میکردم. دیدم منو از کلوز فرندش برداشته. همون موقع زنگ زدم بهش قطع کرد. ۵،۶ بار زنگ زدم و بعد اس دادم گفتم بیا تکلیف منو امشب معلوم کن. گفت یه ربع دیگه میام.

اومد گفت ما خاطرات خوبی با هم داشتیم، روزای خوبیو گذروندیم، با هم اولین تجربه ها رو داشتیمو کنار هم خندیدیم و گریه کردیم. ولی من حس میکنم روز به روز وابستگی داره بیشتر میشه و این منو نگران میکنه که بعدا اگه بخوایم جدا شیم چقدر سخت میشه. با خانوادم حرف زدم راجع به خودمون و مخالفت کردن. ما راهمون از هم جداست. خیلی دوستت دارم همیشه تو قلبم میمونی

منم بهش گفتم اگه دوسم داری بمون. ما هنوز درباره اینده حرفی نزدیمو تصمیمی نگرفتیم. تازه دو ماهه با همیم و تو مسیر اشنایی هستیم. وقتی همدیگرو دوست داریم چه دلیلی داره بخوایم از هم جدا شیم؟

ولی رفت.

منو از اینستاش انفالو ریمو کرد و تموم چتامونو دو طرفه پاک کرد و کاملا منو از زندگیش حذف کرد.

و تموم شد رابطمون. رابطه ی شروع نشدمون تموم شد 🙂

دلم برای تموم روزای خوبی که داشتیم تنگ میشه. امروز دومین روزیه که نیست. وقتی صبح از خواب بیدار شدم اولین چیزی که یادم افتاد اون بود و ذوق داشتم ولی بعد یادم افتاد که رفته و دیگه نیست،دلم خیلی گرفت انگار که قفسه سینمو توش چاقو فرو کردن.

نمیدونم چرا نخواست و رفت. ما رابطمون هیچ مشکلی نداشت، هیچ دعوا و بحثی نداشتیم و چیزی نبود که هرکدوممون بخوایم بخاطرش اذیت شیم.

دلم خیلی خیلی گرفته. خیلییی زیاااد. نمیتونم گریه کنم چون تو خونه همه میفهمن یه چیزیم هست و مجبورم دردمو بریزم تو خودم.

خیلی حرفای نزده باهاش دارم. خیلی سوالا تو ذهنمه ولی نمیتونم دیگه هیچی بهش بگم.

من چیزی از احساس و صداقت براش کم نذاشتم. نمیخوام قضاوتش کنم ولی اون از دوست داشتن من و وابستگیم ترسیده بود..

خلاصه حالم بده ولی سعی میکنم این روزا رو هرچقدر سخت بگذرونم