سه روزه حدودا کرونا گرفتم ، از عصر یکشنبه 

عصر یکشنبه تا صبح دوشنبه داشتم میمردم ، بعد از دوسال که مریض نشده بودم بدترین مریضی بود که انتظارشو داشتم ، اینقدر حالم بد بود که میگفتم کاش بمیرم ولی اینقدر درد نکشم و از یه طرفم تو دلم به خدا التماس میکردم که نمیخوام بمیرم و هنوز کلی آرزو دارم که بهش نرسیدم و از مرگ خیلی میترسم 

بعد از کلی سرم و امپول یکم سرپام ، سرم همچنان درد میکنه ولی دیگه بالانمیارم ، از امپول خیلی میترسم ولی تو یه روز سه تا امپول و دوتا سرم گرفتم ، دکتر میگفت اینا رو نزنی حالت یه جوری میشه که باید بری icu ، منم با ترس و درد زیاد زدمشون 

از وقتی مریض شدم هی دارم خودمو دعوا میکنم که چرا رفتی مسافرت دختر ، بعد از یه مسافرت یه روزه نزدیک محل زندگیمون ، توی ویلایی که فقط خودمون بودیم و هیچ غریبه ای نبود یا توی تجمعی نبودیم تا همین الان مادربزرگه ، من ، خاله ام و شوهرش مبتلا شدیم ، کاش نرفته بودم جمله ایه که این روزا زیاد بهش فکر میکنم 

فعلا ریه ام نشون نمیده که درگیر شده باشه ، دکتر گفته که چهارشنبه برم مطبش تا واسم سی تی اسکن بنویسه ، 

_______

متن بالا رو چند روز پیش نوشتم و بعدش دوباره حالم بد شد ، ولی امروز حالم خوبه ، مادربزرگه ام بهتره خداروشکر 

این مدت حسابی از درس افتادم و استرس دارم 

صورتمم به خاطر داروها و تبی که این مدت داشتم در پرجوش ترین حالت ممکنه 

از امروز اگه بشه اروم آروم برگردم به روال اصلی درس خوندن

پی نوشت : روز سوم مریضیم که اومدم اینجا بنویسم ، کامنت مرمر رو دیدم و با اینکه مریض بودم ولی خیلی بهم انرژی مثبت داد کامنتش و حالمو خوب کرد

مرمرجان اگه هنوز اینجا رو دنبال میکنی خواستم بهت بگم ممنون که اینقدر خوبی و آرزوهای خوب واسم کردی :))