مهر ۹۵ بود که من وارد دبیرستان شدم و خرداد ۹۸ بود که من از دبیرستان فارغ التحصیل شدم.

درسته که اصلا دلم نمیخواد برگردم به اون دوران ولی وقتی یاد خودمو دوستامو کارایی که کردیم میوفتم،یه حس خاصی بهم دست میده. روزایی رو یادم میاره که میدونم دیگه هیچ وقت برنمیگردن. دوستایی رو برام به جا گذاشت که میدونم دیگه تکرار نمیشن و کسی رو پیدا نمیکنم که انقدر همه جوره کنارم باشه و حمایتم کنه 🙂

امروز با سحر تلفنی حرف زدمو یاد دوران دبیرستانمون افتادیم.که یکمشو اینجا مینویسم..

یه روز با سحر تو حیاط مدرسه نشسته بودیمو داشتیم مثل همیشه چرتو پرت میگفتیمو میخندیدیم. جوری که در مرز پاره شدن بودیم از خنده.. و یهو دوتایی فاز داش مشتی بودن برداشتیمو سحر برگشت گفت: دوست مثل سگ میمونه. اینو که گفت دوباره دو تایی از خنده جر خوردیم.. و از اون به بعد شعارمون این بود که دوست مثل سگ میمونه(یعنی وفاداریش و معرفتش مثل سگه).

یه بار با سحر و نفیسه رفتیم ساندویچی نزدیک مدرسمون ساندویچ گرفتیمو فروشنده بهمون ۳ تا اب البالو داد که خیلی خیلی خوشمزه بود و چسبید بهمون(حالا بماند که تو رستوران من اب البالو رو نخوردمو فاز کاراگاهی برداشته بودم میگفتم این میخواد مارو بیهوش کنه. شما دو تا بخورید اگه بیهوش شدید من باشم نجاتتون بدم XD) خلاصه انقدر خوشمون اومد از اون اب البالو که عصر بعد از مدرسه پررو پررو رفتیم تو مغازش و گفتیم بازم اب البالو میخوایم(اونم مفتی) و یارو هم بعد از کلی چونه زدن دوباره بهمون از اون اب البالو ها داد.

نزدیک مدرسمون رستوران و جیگرکی و کبابی زیاد بود و ما هر وقت از اونجا رد میشدیم دلمون ضعف میرفت. یه بار تصمیم گرفتیم بریم جیگر بخوریم ولی پول دو سیخ جیگر بیشتر نداشتیم و عین چی دلمون جیگر میخواست. رفتیم نفری ۴ تومن گذاشتیمو نفری ۲ سیخ جیگر گرفتیم خوردیم و سر همون ۲ سیخ جیگرمونم تو جیگرکی از کار خودمون در حد جر خوردن خندمون گرفته بود انگار مجبور بودیم اون روز بریم جیگرکی.

یه بار تو مدرسه بادکنک باد کردیم. ۳ تایی روش ارزوهامونو نوشتیمو گفتیم بعد از مدرسه بریم ولش بدیم تو هوا. اون روز هوا یکم بادی بود و ما ۳ تا عین اسکلا =) بادکنکو ول دادیم رفت ولی عین اسب تو خیابون میدویدیم دنبال اون بادکنکه و عین خر عر میزدیمو میخندیدیم XD

از روزی بنویسم که دقیقا بعد از مدرسمون کلاس شیمی داشتیمو مدیرمون نذاشت لباسامونو تو مدرسه عوض کنیم. رفتیم کوچه ی رو به رو مدرسمون دیدیم کسی نیست، لباسای مدرسه رو در اوردیمو لباس بیرونیامونو پوشیدیم =) و چقدر اون روز از ته دلمون خندیدیم.

تو مدرسه تا کلاس خالی پیدا میکردیم میرفتیم پاچه هامونو میدادیم تو جورابمونو میزدیم میرقصیدیمو مسخره بازی در میاوردیم.

اخرین امتحان مدرسمون رفته بودیم پارک بانوان کلی عکس و فیلم گرفتیمو بعدم قصد کردیم بریم رستوران یچی بخوریم. با همون لباسای مدرسه راه افتادیم تو خیابونو یه جاییم از پل هوایی رد شدیم. اونجا نفیسه از بالا برای دو تا پسر سرباز دست تکون داد و اونا دیگه ول کن ما نبودن تا کجاها دنبالمون اومدن.XD موقع برگشت دوباره روی همون پل داشتیم راه میرفتیم که یه پسر خوشگل از رو پل رد شد و همون لحظه منو سحر به هم نگاه کردیمو به نفیسه که حواسش نبود گفتیم نفیسه پسره… نفیسه سریع دوربین گوشیشو روشن کرد افتاد دنبال پسره ازش عکس و فیلم میگرفت😂 من از خنده دیگه پخش شدم رو پل و پسره هم از تکونای پل و خنده هامون برگشت دید داریم ازش فیلم و عکس میگیریم، خندید و بعدم رفت.

چه روزایی که با معلما بحث میکردیمو کلاسو شلوغ میکردیم و امتحانه رو کنسل میکردیم.

چه روزایی که سرمونو میذاشتیم رو نیمکت که مثلا به درس گوش ندیم.

چه روزایی که پشت اون نیمکتا کنار هم چرت و پرت گفتیمو خندیدیم.

چه روزایی که بعد از مدرسه با دستای کثیف میومدیم چیپس و پفک میگرفتیم میخوردیم..

و باید بگم این روزا و این دوستا، از دبیرستان به بعد دیگه برام تکرار نشدن.. دلم خوش بودنو احمق بودن و کله خر بودن اون موقعمونو میخواد.. سر خوش بودیمو هیچیو هیچ کس برامون مهم نبود.

خیلی زود گذشت ولی خوشحالم که خوب گذشته 🙂