یه سوال مسخره داشتم. مثل این بچه ها که حسودیشون می شه، یه نفر سومی پیدا می کنن ازش می پرسن عروسک من خوشگله یا عروسک اون؟! و نبودی که ازت بپرسم. تنها کسی که می تونم ازین سوالای مسخره ارش بپرسم. و تازه خیلی جدی و راستکی هم جواب بگیرم! :دی

نبودی دیگه. مجبور شدم برم از یکی دیگه بپرسم. که بعد هم از پرسیدنم پشیمون بشم… نه چون گفت چیزی که برای من بود خوشگل تره ها. اتفاقاً شاید دلم می خواست بگه مال اون. اصلاً خودم دلیل داشتم واسه اینکه بگم مال اون!!! ولی گفت به جز فلان مورد، برای من خوشگل تره. راستش اصلاً حسی نداشتم. که بگم مثلاً خوشحال شدم. می دونی فقط دلم می خواست یه چشم سومی ببینه و نظر بده. همین. ولی خب همچین سوالایی رو نمی شه از همه پرسید. چون مثلاً فکر می کنه چقدر بچه است؟ یا حسوده؟ یا اعتماد به نفس نداره؟ یا فلان و فلان و فلان. در حالی که من فقط یه چشم سوم لازم داشتم. یکی که نگاه کنه و جواب بده. شاید جوابش هم به هیچ دردی نمی خوردا. نمی خورد خب واقعاً! ولی همینطوری دیگه. همین طوری. واسه همین می گم یه سوال مسخره. واسه همین می گم فقط از تو می تونستم بپرسم.

راستی! تو می دونی من چرا اینقدر سوال مسخره برای پرسیدن دارم؟ همیشه ی خدا یه سوال مسخره ای برای پرسیدن دارم؟ که خیلی وقتا از هیشکی نمی پرسم؟ یا حتی واسه خودم تو ذهنم از آدما می پرسم و جای آدما جواب می دم!

می دونی یکی از عادت هام همینه! که خودم هم تازه بهش دقت کردم. اینکه می شینم واسه خودم خیال می بافم! با آدما حرف می زنم، جاشون جواب می دم، یه اتفاق هایی درست می کنم، جاشون عکس العملشون رو تصور می کنم. همینطوری واسه خودم خیال می بافم! حتی دعوا می کنم! یا قهر می کنم. یا می خندم یا هر چی. موقعیت های مختلف با آدمای مختلف، با حرفای مختلف!

می دونی دارم تمرین می کنم که حرف نزنم! خیلی وقته این تمرین رو شروع کردم. و خب. تقریباً موفق هم بودم. چرا الان دارم هی تِق تِق تایپ می کنم؟ نمی دونم… از اثراتِ حرف نزدنِ زیاده لابد. احساس می کنم کم کم به زبونم احتیاجی ندارم.

اصلاً اینا رو چرا دارم به تو می گم؟ اونم نمی دونم! شاید چون پست رو با حرف از تو شروع کردم؟ خب بسه. برم یکم خیال ببافم و بخوابم…