خیلی از آدما تو زندگی‌شون یه راز سربه‌مهر دارن. رازی که شاید یه روزی یه جایی یه نفر پیدا بشه که بتونه این راز رو بفهمه. شاید هم هیچوقت هیچکس اون راز رو نفهمه و صاحب راز، اون راز رو با خودش به گور ببره!

دیشب گیر داده بود که سر از این راز سربه‌مهر دربیاره. تازه وقتی یه نفر برای اولین بار اینقدر سمج سعی می‌کرد که این راز رو بفهمه، فهمیدم چقدر، چقدر و چقدر گفتنش حتی سخت‌تر از چیزی بوده که تصور می‌کردم.

خلاصه که تو اونی نیستی که بتونی سر از این راز سربه‌مهر دربیاری. امیدوارم بی‌خیالش بشی چون فایده نداره این گیر دادن. همیشه فکر می‌کردم اونی که باعث شد این راز سربه‌مهر رو بفهمم، کسیه که واسه دونستنش بهم گیر می‌ده. ولی اون به آروم‌ترین شکل ممکن باهاش کنار اومده و نه گیر می‌ده نه سوالی می‌پرسه. شاید با خودش می‌گه به من چه! شاید هم می‌گه می‌دونم هر چی اصرار کنم نمی‌گی. پس نمی‌پرسم. خلاصه که تو هم بپذیر که قرار نیست سردربیاری.