گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود. 🙂

به درجه ای از عرفان رسیدم که دیگه بعد از تلفن صبح و معلق شدن کار، می خندیدم! الان سه جا بهم گفتن بیا و هر سه تا خبری ازشون نیست! :))))) سه تاش رو هوائه! 혀가 막혀!!!

این چند سری آخر فقط میم اول پیام داده که اونم به یه سلام احوالپرسی ختم شده. منم هر وقت می خوام پیام بدم می گم الان سرش شلوغه لابد. بعدم می گم پیام بدم که چی. خلاصه که هیچ حرفی نداریم بزنیم با هم!

م.م  تبریک ساده ای که برای تولدش فرستادم رو دید و تشکر کرد. ولی دیگه عکس طرحی که براش فرستادم رو ندید. فرداش پاکش کردم.

یه بلاگری که فکر کنم دو سالی بود که نبود، بالاخره ظاهر شد چند وقت پیش. جواب کامنت هایی که مدت ها پیش گذاشته بودم رو داد ولی دیگه برام مهم نبود. چون یه جایی دیگه رهاش کردم و دیگه برام مهم نبود.

اسمت اومد و دوباره یادت افتادم… چیزی تا مرداد نمونده و داره می شه 6 سال که نیستی… باورم نمیشه  6 سال گذشت… اگه الان بودی در چه حال بودی؟ چه دردناکه به یاد آوردنت… قطعاً برای همه…