می دونی حالا که فکر می کنم، روزای خوبم داشتم. اینطوری نبوده که روزای خوب نداشته باشم. ولی اونقدر کوتاه بوده که گاهی باورم نمی شه. انگار یه خواب بوده فقط. اینکه یکم این روزای خوب ادامه دار باشه خواسته زیادیه؟ اونقدری که اندازه ی خواب نباشه و حس کنم بیدارم؟ که اوضاع خوبه؟ که حالم خوبه؟ که خوشحالم؟

من چیز زیادی از دنیا نخواستم… اکثر عمرم رو حتی هیچ چیزی از دنیا نخواستم! من با چیزای ساده و کوچیک خوشحال شدم! اونقدر که اصلاً نمی دونم خوشحالی های بزرگ چیه و چطوریه! خوشحالی های بزرگ برای من همیشه وقتای تموم شدنِ یه دوره ی بد بوده! نه داشتن یه دوران خوب! نمی فهمم چرا توی سرنوشتم یه خوشحالی عمیق و خوب نوشته نشده. یه شادی از ته دل… یه راضی بودن از ته دل… وقتی دنیا اینقدر غیر قابل تحمله، چطور می شه ادامه داد؟ وسط کنکور هم به آدم یه آبمیوه و کیک می دن به خدا… امتحان هم میگیری لااقل یه آبمیوه و کیک وسطش بهمون بده… 

واقعاً خستم… دلم یه خوشحالی بزرگ می خواد. یه آرامش بزرگ. ولی هیچی این دنیا دست ما نیست. اگه توی سرنوشتت نوشته نشده باشه. مثل صف نذری. یه سری غذای سر دیگ بهشون می رسه و همه چی متناسب. با سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه و ماست. بعد یه جا ماست تموم می شه. بعد کم کم نوشابه تموم می شه. بعد سیب زمینی. بعد برنج تموم می شه و کم کم فقط خورشت خالی می دن. و در آخر یه سری هم توی صف باقی می مونن که بهشون می گن شرمنده غذا تموم شد. خدایا یعنی من سهمم از دنیا فقط وایسادن تو صف بود؟؟ حتی یه خورشت خالی هم بهم نرسید؟….