آشفتگی روح مرا هیچ علاجی نیست. 
من از آشفتگی خودم حرف میزنم. تنها و تنها خودم. من، من، من.
من که دست هایم را به سوی آسمان ها دراز میکنم و فریاد بی پناهی سر میدهم اما باران نمیبارد.
من که خودم را به دریای سکوت زده ام و  شکل ادای کلماتم را به خاطر نمی آورم.
من که در یک شبِ جان فرسا لب هایم را روی هم فشار دادم و فکر کردم برای اینکه حق عشق را تمام و کمال به جا بیاورم باید روحم را زیر شَمَدم پنهان کنم و مدام دستانم را روی دهانش فشار بدهم تا آرام شود.
+ دوام بیاور عزیز من. دوام بیاور.

در این اتاق تاریک، من صدای سکوت را میشنوم و صدای پرندگانی را که کوچ میکنند
و نگاه زن هایی که غرق شده اند را می بینم که چطور ساعت ها به نقطه ای دور خیره میشوند و با چشمانی لرزان، از عمق سینه ی تنگشان آه میکشند. 
اینجا، در آستانه ی گذر از تمام وهم ها و خیال ها، همه چیز دوباره و دوباره از مقابل چشم هایم عبور میکند و تار و پودِ بی رمق مرا میلرزاند و در هم میکوبد و من آرزو میکنم به خوابی عمیق فرو بروم؛ عریان، فارغ و بدون هیچ رویایی.
من روی میل عمیقم به عصیان در آغوش تو خط بطلان کشیدم 
اما از فروبستن چشم ها و ندیدن چشم هایت مقابل صورتم بیزارم
و از فروبستن چشم ها و نلغزیدن انگشت های داغ تو بر روی کمرم بیزارم.
و از فرو بستن چشم ها و فرو نرفتن موهای زبر سینه ات روی صورتم بیزارم.

+ اگر صلاح میدانی این زندگی را تمام کنیم.

تو شیهه میکشی و من میخندم
من شیهه میکشم و تو میخندی
خنده های تو با خنده های من فرق دارد
و با خنده های همه ی آدم هایی که صدای خندیدنشان را شنیده ام فرق دارد
تو میخندی و من بیشتر شیهه میکشم . تو میخندی و من تا جایی که نفس دارم شیهه میکشم.

+ چه کسی در آسمان ها ایستاده است و به ما نگاه میکند؟
هیچ اهمیتی ندارد. خورشید هرگز به این اتاق نمی تابد و من خسته ام، گاو.
احساس میکنم در اتاقی که هیچ در و پنجره ای ندارد زندانی شده ام.
نمیتوانم نفس بکشم
نمیتوانم تکان بخورم
نمیتوانم هیچ دردی را احساس کنم و برای اولین بار در زندگی ام فکر میکنم شاید هیچ چیز دردناک و غم انگیز نبوده است.
تو دور میشوی . دور و دورتر، تا اینکه به یک نقطه تبدیل میشوی. یک نقطه ی درخشان، کوچک و چشمک زن که به محض نمایان شدن، به سرعت محو میشود.
و تنها کاری که من میتوانم انجام بدهم تماشا کردن است. همه ی روزهای این شصت سال زندگی نکبت بار و آرام به تماشا کردن گذشته است.
تماشا کردن دیوار ها، نقطه ها، خط ها، لکه ها، شیارها، پستی ها، بلندی ها، نخ های آویزان شده از سقف و تو، نقطه ی درخشان،کوچک و چشمک زنی که با هر بار پلک زدن دورتر و دورتر میشوی.