دلم خیلی گرفته خیلی. خوشبحال کسی که تو همچین لحظه ها و روزهایی کسی رو کنارش داره… 

چند روز گذشته سعی کردم با میم حرف بزنم شاید یکم حالم بهتر شه. ولی نشد. که حرف بزنیم. و فکر هم نکنم فایده داشته باشه حرف زدن باهاش. اونقدر خودش درگیر زندگی و هدف هاشه که وقتی برای من نداره در هر حال. و خب کمکی هم از دستش برنمیاد. 

خیلی وقته که دیگه توی احوال پرسی هامون در جواب خوبین؟ گفتم خوبم! حتی اگه خوب نبودم. و دیگه حتی نمی فهمه که ممکنه وقتی می گم خوبم واقعاً خوب نباشم. و به هر حال گفتم که کمکی هم ازش برنمیاد.

نمی دونم واقعاً باید چیکار کنم. خسته شدم ازین سردرگمی…