دیروز فکر می کردم که چقدر از هم دور شدیم. و حرفی نداریم. وقتی زود به زود با هم حرف می زنیم، اصلاً فراموش می کنم آدمیه که تا حالا ندیدمش و حتی همجنس نیست. مثل یه دوستِ نزدیک صمیمی می تونم راحت باهاش حرف بزنم. ولی اگه یه فاصله ای بیفته، اون وقته که تازه احساس می کنم انگار این یه آدم غریبه است که تا حالا ندیدمش و چطور می تونم وقتی حتی همجنس نیستیم باهاش مثل یه دوست صمیمی حرف بزنم؟! و اون موقع هر قدر این سکوت و فاصله بیشتر بشه حرف زدن باهاش هم به همون اندازه سخت تر می شه.

دیشب پیام داد. بعد از سلام و احوالپرسی اونم به همین دور بودنه اشاره کرد! گفت چقد دورید. و تازه احساس کردم اِ پس اونم همین حسو داره! :دی به سختی حرف زدم ولی. تا اینکه یه جمله گفت که خیلی خنده ام گرفت. نمی دونم چرا ولی بیشتر وقتا با یه کلمه یا جمله ی خیلی معمولی اش، من خنده ام می گیره. و حتی خودش هم تعجب می کنه. ولی خب باعث خنده ام می شه. و نمی دونمم چرا. و گاهی اوقات وقتایی که از هم دوریم و این سکوت طولانی می شه، با همین خنده ها این یخِ سکوت شکسته می شه.

مکالمه مون ادامه پیدا نکرد. چون طبق معمول هیچکدوم حرف جدیدی برای زدن نداشتیم. البته که من همیشه ی خدا می تونم از ترک دیوار هم دو ساعت حرف بزنم. -__- ولی وقتی اون سکوت می کنه و حرفی نداره، منم ترجیح می دم سکوت کنم. دیروز به این فکر می کردم که وقتایی که تقریباً هر روز حرف می زنیم حتی کوتاه، بهش وابسته می شم. و اینو دوست ندارم. اینکه اینطوری دور می شیم و اون حس وابستگیه کم کم محو می شه خیالم راحت می شه. احساس می کنم یه زنجیری بهم وصل بوده که حالا نیست.

نمی تونم ادعا کنم که این مدل حرف زدن عجیبمون رو دوست ندارم. یا بدم میاد. به هر حال ما تمام این 10 سال، این مدلی حرف زدیم. با جمله های غیر مستقیم و کوتاه. البته این مدل میم بود. و من هم همراهی کردم. چون از سوال کردن بدم میاد. ازینکه کسی معما راه بندازه بدم میاد. اصلاً همیشه از معما و چیستان هم متنفر بودم. دلم می خواد طرف حرفش رو بزنه. اینکه مجبور باشم هی برای فهمیدن حرفش سوال کنم رو دوست ندارم. و یه وقتا اینکه منظور خودمو هی توضیح بدم رو هم دوست ندارم. میم همیشه گنگ و مبهم و با استعاره و غیر مستقیم و به قول خودش تلویحاً و اینا حرف می زد. منم اعتراضی نمی کردم. سوالی نمی کردم. کنکاشی نمی کردم. و کم کم به همین مدل عادت کردیم دو تامون. در حدی که یه مکالمه که می تونه حداقل چند دقیقه طول بکشه، برای ما تو چند ثانیه تموم می شه. و اینکه همیشه یه فاصله ای بین مون هست که میم همیشه ازش شاکیه، ولی من همیشه ازش راضی! :دی و همیشه هم سعی کردم این فاصله هه حفظ شه! مثلاً همون توضیح زیادی دادن و در مورد یه موضوع حرف زدن، برام رد شدن از همون فاصله هه هست. نمی دونم کسی اینو بخونه چیزی می فهمه از منظورم یا نه! :دی به هر حال این یه بخش از مکالمه ی دیشبه! قبل از سوالش که باعث خنده ام بشه.

– چقد دورید

– چرا؟

– نمی دونم    چرا دورید؟

– منکه نگفتم دورم

– نیستید؟

– نه

– خب