چند سال پیش بعد مدتها، وبلاگنویسی رو کنار گذاشته بودم. حس میکردم کسی که تو نوشته ها زندگی میکنه من نیستم. سعی میکردم کاریکاتوری باشم از کسانی که به نظرم باحالن یا موفقن. یادمه وبلاگ یه خانم شاعری رو دنبال میکردم به اسم سحر. به قدری شیفته شعر نوشتنش و شخصیت مودب و در عین حال صمیمیش بودم که حتی قالب وبلاگمم از ایشون کپی برداشته بودم! اون موقع اون خانم 36 سالش بود، الان من 28 سالمه و میبینم که تقریبا در حدود همون سن و سال به سر میبرم. الانم اگه شعراشو بخونم لذت میبرم اما دیگه هرگز نمیخوام شبیه اون خانم باشم. من دوست دارم شبیه خودم باشم.

میدونید الان و در حالی که فاصله ای با 30 سالگی ندارم، حس میکنم نوشتنم با نوشته های یه نوجوون 15 ساله خیلی فرق داره. اون زمان، پسر بچه ای بودم محتاج توجه، تشنه دیده شدن و کشته مرده تشویق شدن. اون موقع عمدا کامنتای وبلاگمو باز میذاشتم. چون دوستام فورا به محض دیدن پست جدید، کامنتامو اصطلاحا میترکوندن. مثلا یهو میدیدی یه پست مسخره (غالبا جوک!) گذاشتم با هزار تا کامنت. طبیعتا خودمم وقتمو همینجوری تلف میکردم، با گذاشتن کامنتای بیشمار و تکراری تو وبلاگ دوستام. اما الان دوست دارم وقتی مینویسم و وقتی وبلاگی میخونم و براش کامنت میذارم، سعی میکنم کمی متفکرانه تر رفتار کنم:

چرا باید بخوانم و بنویسم؟ از چی باید نوشت؟ برای کی باید نوشت؟

من متنفرم از این که بنویسم صرفا برای این که تعداد پستهامو بالاتر ببرم یا کسی رو تحت تاثیر بذارم که ببین، من آدم فرهیخته و فلانی هستم. من آدم خوبیم، من آدم فلانیم، من آدم بهمانیم. دوست دارم بنویسم صرفا برای این که نوشته باشم. بارها برام کامنت دادین که نوشته هات صادقانه و صمیمیه. نظر لطفتونه اما شاید دلیلش این باشه که من برای خوشایند کسی نمینویسم و از دل خودم مینویسم. که به قول شاعر: هر سخن از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند

گفتم که اون وسط مسطا، دیگه وبلاگ ننوشتم. پس چه اتفاقی افتاد که دوباره نوشتم؟ وقتی داشتم سریال Modern Love رو میدیدم، یه قسمتش در مورد دختری مبتلا به بیماری اختلال دوقطبی بود. این دختر تو زندگی شغلیش بسیار موفق بود و همه چیز رو صادقانه تو وبلاگش مینوشت. وقتی وبلاگنویسی اون دختر رو دیدم، خودمم خیلی ترغیب شدم مجددا بنویسم. نوشتن به آدمی کمک میکنه افکارش رو روی کاغذ بیاره و بعد اون، کلا ذهنش آروم بشه.

یه برتری مهمی که من تو وبلاگ کشفش کردم، اینه که ما اینجا از زبان خودمون مینویسیم اما تو بقیه شبکه های اجتماعی اینجوری نیست. بذارید با یه مثال بگم، تو این شبکه های اجتماعی، ما عموما با طرف مقابل حرف میزنیم. بیشتر یه تعامل برامون مهمه. تو اینستاگرام و توئیتر هم جذب مخاطب برای 99% کاربرا مهمتر از اینه که حرف دلشونو بزنن. اگه بزنن هم کسی نمیخونه. اما محیط وبلاگ عین یه دفترچه خاطراته که میدونی توسط عده کمتری خونده میشه اما همون عده کم هم آدمایی هستن شبیه خودت. انگار وسط بلبشو و بازار شام بقیه اپلیکیشنا، یه خونه با حیاط بزرگ هست که عصرای تابستون با دوستات رو حصیر میشینی، چایی میخوری و تخمه میشکنی و دور هم اختلاط میکنید. این محیط جاییه که بوی آش رشته و نون و پنیر و سبزی میده. بوی صفا و صمیمیت.

تو همین سریالی که بالاتر گفتم، یه جا یادمه دختره به دوستش میگفت روزای افسردگیم حس میکنم یه فیل پاشو گذاشته رو قفسه سینه ام. اما وقتی با تو حرف زدم حس کردم فیل پاشو برداشته. این نوشتن و همدردی که با هم تو وبلاگ داریم، برای منم همچین حسی رو ایجاد میکنه.

و بچه ها، من بگم از محبتی که پارادوکس در حقم کرده:

پارادوکس کتابی به اسم سیب ترش پیدا کرده و از صفحاتش برام اسکرین شات گرفته و فرستاده. نزدیک 450 صفحه! و من با دیدنش قلبم پر از شور و شعف شد. همون حسی که موقع خوندن داستان مریم بهم دست داده بود. حالا حس میکنم برگشتم به همون روزای قدیمی که بچه بودم. اما این بار کنار اسکناس دویست تومنی سبز، یه صد تومنی قرمز هم چشمک میزنه. حس میکنم اون سیصد تومن رو به فروشنده دادم و کتاب سیب ترش رو ازش خریدم. دیگه هیچوقت حسرت اون کتاب رو نخواهم خورد 🙂

من برای دوستی شما وبلاگیها، ارزش زیادی قائلم. حتی اگه روزی برسه که ننویسید، حتی اگه روزی برسه که ننویسم.

در پایان این شعر زیبا از نیما یوشیج رو به همه دوستان وبلاگیم تقدیم میکنم. فردا ایشالا وباتونو میخونم. این روزا کلا وقت نمیکنم زیاد بیام نت، ببخشید.

تو را من چشم در راهم

شباهنگام که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست، اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمیکاهم

تو را من چشم در راهم…