الان که دارم مینویسم و بعد مدتها چشمم به جمال این خط کوچیک چشمک زن روشن شده، دو تا مساله برام جالبه‌. یکی درد تیز و عمیقی که تو کمرم حس میکنم، انگار یکی با نیزه زخمیم کرده. یکی هم ماه شب چهارده که خیلی گنده به نظر میاد امشب. حسابی همه جا رو نورانی کرده.

واقعا حس میکنم وسط یه خواب عمیقم. همه چی رو دارم خواب میبینم. چیا رو تو این خوابم دیدم؟

اون انترن خسته که همیشه میخوابید و عینکش چرب و چیلی بود. حتی دیدن عینک کثیفش باعث میشد فورا عینکمو تمیز کنم. یا مثلا اون انترنی که مثل روبات راه میرفت. یه روبات با سرعت کار آهسته ولی کارآمد. از اونا که با ذغال کار میکنن ولی یه مارک ساخت آلمان پشتشون هست و مطمئنی حالا حالاها خراب نمیشن.

یا مثلا اون یکی انترن که موقع حرف زدن وقتی خیلی حس صمیمیت میکرد تند تند پلک میزد و گردنشو کج میکرد. صداش زیر بود و تند تند صحبت میکرد.

شایدم اون روزی رو که با دوستم و همکلاسیاش رفتم بیرون خواب دیدم. یادمه یکیشون هی زیرچشمی نگام میکرد. شاید اونم اگه خواب بوده، تو خوابش آدمی به شکل منو دیده. یا اون دختر قدبلند و لاغر. همونی که چشمای ریز و پوست گندمی داشت. فرم صورتش لوزی بود و قیافه‌اش داد میزد مثل بقیه ماها اهل آذربایجان نیست.

شاید بوی عفونتی که امروز صبح تو دماغم پیچید هم خواب بوده. جای زخم مریض چنان بوی بدی داشت که فورا از بخش زدم بیرون. علیرغم این که میدونستم ممکنه تنبیه بشم. واقعا برام مهم نبود. دل و روده‌ام به هم میپیچید، حس میکردم الانه که یهو -گلاب به روتون- استفراغ کنم. فقط فحش میدادم‌. یه ساعتی نشستم تو پاویون و پشت سر هم سیگار کشیدم. حس میکردم با هر پکی که میزنم، ذره ذره اون بوی وحشتناک رو فراموش میکنم. برای اولین بار تو عمرم با ولع سیگار میکشیدم و نفسم بعد کشیدنش باز میشد.

شاید باورتون نشه اما الانم بهش فکر کردم حالم بد شد.

دیروز ولی خوب بود، حتی برا دخترا آش هم گرفتم از آشپز 🙂

فک میکنم آهنگی رو که‌ زهرا خونده بود و گوش‌ دادمم خواب دیدم. ولی‌ اگه خواب بود واقعا خواب دلنشینی بود.

احتمالا کلاس گیتار امروزم تو خواب دیدم، فک کنم واقعا سر کلاس نرفتم. اصلا نفهمیدم استاد چی‌ میگفت. انگار یه هاله محوی بود. بعد کلاس فقط فهمیدم بهم گفت امروز خیلی خسته شدی مشخصه‌. من فقط سری تکون دادم به نشونه تایید.

حتی این‌ نوشته‌ رو در حالی مینویسم که‌ احتمالا خوابیدم. نمیدونم واقعا…

واقعا خسته‌ام. احتمالا خستگی واقعی همچین حسی داره…حس این که همه چی رو داری خواب میبینی 🙂