من چند وقت پیش تو وبی نوشته بودم که بچگیام کتابی به اسم سیب ترش رو میخواستم بخرم، کتابی که سیصد تومن پولش بود و من فقط یه دویستی داشتم. فرداش با پول بیشتر اومدم اون کتابو بخرم، ولی فروخته بودنش 🙂

نگو که مریم خانوم این کامنت رو دیده و داستانی نوشته از زبان اون کتاب. دعوتتون میکنم همه با هم این داستان کوتاه و زیبا رو بخونیم. من که بعد خوندنش حس کردم بعد مدتها به اون کتاب رسیدم 🙂

تاحالا اینجوری عاشق کسی نشده بودم. باورم نمیشد یه روز دلم واسه یه آدم بره

اما دلیل این حسو میدونستم؛ تو چشماش مهربونی میدیدم و هیچوقت کسی برای داشتن من اونقدر مشتاق نبود.
میدونستم اون کسیه که اذیتم نمیکنه و دوستم خواهد داشت و تا ابد منو پیش خودش نگه می‌داره و مثل چشمای مهربونش مراقبمه
نه قراره خیس شم نه پاره نه خط خطی.
و هیچوقتم ته انباری خاک نمیخورم.
آرزوم بود تو کتابخونه ی تمیز و خوشگل و مرتب یه بچه ی مهربون مثل اون زندگی کنم.

نور چشماش وقتی فروشنده بهش گفت قیمتم سیصد تومنه و دید که پولش کمتره کم سو شد.
اما میدونستم میاد منو میبره و صاحب بعدی من اونه.خوشحال بودم که مشتاقه منو بخره و مطمئن بودم خیلی زود با پول بیشتری برمیگرده تا منو‌ با خودش ببره.

دل تو دلم نبود که اون پسر برگرده و منو بخره اما انگار قرار نبود به آرزوم برسم چون چندساعت بعد وقتی یه پسر بچه ی شیطون و وحشی با مامانش که جلو دار شرارت هاش هم نبود اومدن تا کتاب بخرن من انتخاب اونا بودم.
باورم نمیشد کسی داشت منو می‌خرید که مامانش به زور ازش قول گرفته بود پاره م نکنه و منو بخونه اونم فقط به یه سر تکون دادن بسنده کرده بود.

دست قضا منو گذاشت تو دستای کثیف و نامهربون اون پسر و من میدونستم سرنوشت خوبی در انتظارم نیست اما هیچ چاره ای جز پذیرفتن این سرنوشت نداشتم.
روزهایی که برگه هام توی دستای اون پسر مچاله میشد و منو با بی رحمی به در و دیوار میکوبید و روم آب میریخت من با آرزوی آزادی زنده موندم و تحمل کردم.
اون پسر حتی دو صفحه از من رو نخوند و صفحه ی فهرست منو پاره کرد.

و بعد از مدت کوتاهی پرت شدم توی یه کارتن خاکی و کثیف ته یه انباری تاریک و نمور.
سال ها زندگی توی اون انباری نفرت انگیزو تحمل کردم و نمیدونستم قراره یه روز به آرزوی فراموش شده ی خودم برسم.

زمانی که اون پسر بچه ی شرور مرد جوون و بزرگی شده بود و میخواست واسه ی شروع زندگی مستقلش از اون خونه بره اومد سراغ انباری تا هرچی که به دردش میخوره رو برداره و با خودش به خونه ی جدیدش ببره و من فکرمیکردم قراره من رو پرت کنه تو سطل آشغال یا بذاره بازم همونجا خاک بخورم.

وقتی در باز شد و اون و دوستش اومدن تو فکرمیکردم دارم خواب میبینم فکر میکردم یه رویا از روزهای خیلی دور قبل از مرگ اومده سراغم.
من مطمئن بودم اون دوتا چشم متعلق بود به همون پسر بچه ی مهربونی که حسرت داشتنش تو دلم موند.

مطمئن بودم اما وقتی چشمش بهم خورد و یه مکث طولانی کرد اطمینانم بیشتر شد و فهمیدم که اونم منو شناخته و یادش نرفته
منو با دستای بزرگش برداشت و با دستمالی که از تو جیبش در آورد خاک روی جلدمو گرد گیری کرد و با چشمای خیلی مشتاق برگه هامو ورق زد.

اون لحظه بهترین لحظه ی زندگیم بود و میدونستم بالاخره به آرزوم رسیدم.