سلام رفقا، شب‌ جمعه‌تون به خیر و شادی

این هفته من واقعا سرم شلوغ بود و نتونستم بیام وب.

شاید بهتره بگم هفته برای من از روز یکشنبه شروع شد نه شنبه‌. چون شنبه هیچ اتفاق خاصی برام نیفتاد فقط حرفی برای زدن نداشتم.

یکشنبه ظهر از بیمارستان برگشتم خونه و بعد صرف یه ناهار مختصر، به سمت اردبیل حرکت کردیم‌. عقد پسرعموم بود و کل خونواده پدری من هم اردبیل زندگی میکنن. یکم تو مسیر رانندگی کردم اما انقدر بابا و مامانم طبق معمول دخالت کردن که تو اولین شهر کشیدم کنار به بابام گفتم خودت برون

بعدشم که به مقصد رسیدیم، طبق معمول همیشه یه بستنی هم خوردیم قبل هر کاری بستنی فروشی شلوغ و پر سر و صدا بود و سردرد گرفتیم. بعدشم که رفتیم خونه مامان بزرگم. یکم منقلب شدم چون خیلی وقته ندیده بودمش و‌ هیچ عکسی هم باهاش نداشتم. بیچاره خیلی پیر شده و تقریبا دیگه هیشکی رو نمیشناسه زیاد. همه رو با هم قاطی میکنه.

شب هم عمه ها سر زدن و متاسفانه در حضور نوعروس عمه جان، بنده شلوار کردی تنبون گشادمو پوشیده بودم حسابی آبروم رفت

فرداش صبح یکم تو شهر گشتیم اما بازار دیگه خالی از جمعیت بود. احتمالا به خاطر تعطیلی. یکم فقط تخمه سوغاتی خریدیم و بس. بعدشم ناهار خونه عمه کوچیکم دعوت بودیم و بلافاصله بعدش رفتیم محضر برای مراسم عقد پسرعموم.

عروس دانشجوی دکترا و مثل ما تبریزی بود و خونواده خیلیییی کم جمعیتی داشت برخلاف ما. دیگه حساب کنید داماد ۵ تا خواهر و یه خواهرزاده بیست و چند ساله داره  تو تبریز رسمه کادوهای عروس رو سر عقد میدن و تو اردبیل تو جشن عروسی. ما هم گیج شدیم و نفهمیدیم باید به رسم تبریز عمل کنیم یا اردبیل. آخرشم نگه داشتیم تو جشن کادوشو بدیم.

بعد مراسم هم زودی برگشتیم چون فرداش باید میرفتم بیمارستان.

خوووب، سه شنبه بعد بیمارستان خوشحال و خندان رفتم گیتارمو بردارم که فهمیدم سیم چهارمش کلا پاره شده  خودمون احتمال میدیم کار بچه همسایه باشه اما استادم گفت ممکنه خود به خود هم پریده باشه. بالاخره پلاستیکه و حساس به سرما و گرما. الانم که هوا حسابی گرمه. گیتارمو بردم و تعمیرش کردن. پولی نگرفتن.

چهارشنبه هم روز خسته کننده ای برام بود. مامانم یه جراحی ترمیمی داشت و عملش خیلی طول کشید.تو بیمارستان همه اش نگرانش بودم و فکرم هزار جا میرفت. عصر با داداشم رفتیم دیدیمش که به شدت ورم کرده بود صورتش. امروز مرخص شده اما حداقل دو هفته قراره اینجوری باشه

الان که دارم براتون مینویسم، چهار روز و نه ساعت از آخرین نخ سیگاری که کشیدم میگذره. برای اولین بار بیش از صد ساعته که سیگار نکشیدم. سردرد، سرگیجه، حالت تهوع، سرفه و افزایش وحشتناک اشتها دارم. خوشبختانه هنوزم کمتر از روزای قبل رژیمم غذا میخورم. دلم اندام ورزشکاری میخواد.

البته این ترک سیگار، خوبی هم داره. مثلا از همین حالا میل زیادی به ورزش کردن دارم. خیلی وقتها هم تمایل دارم دوباره سیگار بکشم اما نمیخرم. یه جورایی خودمو متنفر کردم از سیگار. امیدوارم دیگه هیچوقت هیچوقت هیچوقت نکشم.

به دلیل همزمانی ترک‌ سیگار با آزمایش لیموآ، مجبور شدم آزمایشش رو موقتا متوقف کنم چون نتایج مختل میشن.

همین دیگه، مشکلات دیگه‌ای هم دارم که نوشتم و پاک کردم. دلم نمیخواد زیاد ناله کنم.

پ.ن: بیایید هیچوقت از ترس شکست خوردن، دست از تلاش برنداریم. روی حرف قطعا در درجه اول با خودمه که تنبلم!

تا شب میام به وباتون سر میزنم، دلم براتون تنگ شده رفقا