تماماً ناامیدم از همه اما صدایم در نمی‌آید. میترسم همین یکی دو آدم باقی مانده در زندگی‌ام را هم از دست بدهم و در این تاریکیِ دم عصر هم تکی تکی بخوابم، بمیرم و غصه بخورم. 

Souvenirs mauvais jours