این مدت هر روز بهم پیام داد. حالمو پرسید. سعی کرد باهام حرف بزنه. حتی ازم حرف بکشه. دیشب باز چند کلمه حرف زدیم ولی واقعاً چند کلمه. امروز ظهر اس‌ام‌اس داده بود و حالمو پرسید. وقتایی که اس‌ام‌اس می‌ده به نت دسترسی نداره. و شاید یه پیام کوتاه باشه ولی برام دوست‌داشتنیه.

شب دوباره سعی کرد به حرفم بیاره. حرف زدیم یکم. دلش می‌خواد کمکم کنه. وقتی می‌گه انرژی منفی ازتون ساطع می‌شه، وقتی می‌گه این حالت استیصالی که برا خودتون و دیگران ایجاد می‌کنید آزار دهندهست؛ وقتی در جواب همه‌ی خوبین و بهترید هاش، می‌گم خوبم ولی می‌دونه خوب نیستم و هی می‌پرسه کی خوب می‌شید؛ وقتی به جای بی‌خیال شدن و دوری کردن، همش سعی می‌کنه بهم کمکی کنه؛ تازه احساس می‌کنم دوستی یعنی چی… چیزی که هیچوقت نه داشتم نه دلم خواسته داشته باشم. به قول خودش، نیست که دلمم می‌خواد کسی بهم نزدیک باشه!! 

خلاصه که دلم نمی‌خواد اینطور باشه ولی هست و کاری ازم برنمیاد. درست وقتی حرف می‌زنیم و سعی می‌کنه کنارم باشه، حالم بهتر می‌شه… خودش با ذره‌ای بی‌توجهی حالم رو نابود می‌کنه و خودش دوباره حالم رو بهتر می‌کنه… و متنفرم ازینکه حالم بهش وابسته شده…

ازم پرسید چرا نمی‌ذارید کسی کمکتون کنه؟ گفتم کسی نمی‌تونه کمکم کنه. راستش دلم می‌خواست مثل آرام یه نفر بود که حرفامو بشنوه و کمکم کنه. کسی که حرف زدن باهاش بهم آرامش بده. ولی من‌ که با دوستامم از مشکلاتم حرف نمی‌زنم چطور می‌تونم با یه غریبه بشینم حرف بزنم؟ اونم غریبه‌ای که معلوم نیست می‌تونه و می‌خواد کمکم کنه یا نه. و این‌که دغدغه‌ی پول داشته باشم برای کسی که قراره از نظر روحی کمکم کنه خودش مسخره‌تره!

دیروز فکر می‌کردم که من آدمی نیستم که کسی که داغون‌ترین حالتم رو دیده کنار خودم نگه‌دارم. یعنی کسی اگه اینقدر بهم نزدیک شده باشه در نهایت حذف می‌شه. شاید میم تنها کسیه که نزدیک ۱۰ساله خیلی از بدترین شرایط‌ام رو دیده و هنوز از زندگیم حذف نشده… واسه همین دلم نمی‌خواد هیچوقت همو ببینیم… همینکه قدر سر و تهِ ایران از هم دوریم بهتره… این دور بودنه مثل یه سپره واسه همون حذف نشدن. 

خلاصه که بعد ۱۲ روز تلاش‌هاش اثر کرد. یکم حالم بهتره. البته که تا شرایط بهتر نشه که هیچوقت نمی‌شه، حال منم خوب نمی‌شه. ولی حداقل یکم بهترم…