1. الان باید درس میخوندم ولی متاسفانه ذهنم درگیر بود و فهمیدم چاره‌ای جز نوشتن ندارم تا حرفای تو ذهنمو تخلیه کنم و بعد دوباره برگردم سراغ کار و زندگیم.

2. دیروز تا اومدن استاد، همراه انترنا نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم. یکی از انترنای خانم در مورد یه خانم بلاگر(اینستایی) توضیح میداد. میگفت این خانم بلاگر خیلی خوبیه، عوض عکسای چرت و پرت دلنوشته‌های خودشو منتشر میکنه.

میدونید من فکر میکنم خیلیها و مخصوصا خیلی از خانمها، مشتری خوندن دلنوشته‌ها هستن. فقط اکثرشون نمیدونن چه گنجهای نابی تو بلاگفا داره خاک میخوره. 

3. وضعیتهای زندگی ما دو جورن. یه گروهی، محصول اتفاقات لحظه‌ای هستن. مثلا سرعت زیاد و تصادف اینجوریه. یه گروهی هم محصول ماه ها و سالها هستن.‌ به نظرم گروه دوم رو نباید مثل قبلیا ببینیم. 

یکی که خوب نقاشی میکشه، سالها روش کار کرده. یکی که خوش اندامه، یکی که درسش خوبه، یکی که غذاهای خوشمزه میپزه و … اینا همه‌شون حاصل ماه ها و گاهی سالها ریاضتن. پس با یکی دو هفته تلاش و عدم موفقیت، فک نکنیم اونایی که خوبن از ما باهوش‌تر یا بالاترن. اونا فقط مداومت خوبی دارن.

4. رژیم گیاهخواریم تموم شد. بدک نبود. از نکات مثبتش میشه به حس سبکی و فعال بودن اشاره کرد. از نکات منفیشم این که تنوع غذایی به شدت کم میشه. کاهش وزن چندانی هم نداشتم.

اما جالب‌تر از خود گیاهخواری، دو تجربه ساده برام مفیدتر بود:

الف) یه کفگیر برنج حدود ۸ قاشق غذاخوریه. یعنی ۸ بار قاشق رو میزنیم به بشقاب و برنج برمیداریم. اگه برای خوردن برنج به جای قاشق از چنگال یا قاشق مرباخوری استفاده کنیم، این رقم به ۳۰ بار افزایش پیدا میکنه. به این ترتیب زمان زیادتری غذا میخوریم و زودتر سیر میشیم.

ب) متاسفانه حجم عمده خوراک ما هله هوله است. اکثرا هم دقت کردم از ساعت ۵ عصر شروع میکنیم به هله هوله خوردن. هر قدر هم بگذره این هله هوله خوری بیشتر میشه. این هله هوله ها اکثرا پر شکر هستن یا پرنمک. کالری هم زیاد دارن. پس بدن تند تند اینا رو میسوزونه و شب گرسنه میشیم. پس یه شام سنگین میخوریم و میخوابیم. حالا کسایی که ۲-۳ شب میخوابن، بعد شام هم تند تند هله هوله میخورن چون هی گشنه‌شون میشه‌. موقع خواب سوخت و ساز بدن به شدت افت میکنه. صبح، ما گرسنه نیستیم و در نتیجه صبحونه خوبی نمیخوریم. دوباره تا ظهر میشینیم هله هوله میخوریم. من خودم که روزای خلوت بیمارستان بی ملاحظه هله هوله میخوردم! بعدش باز یه ناهار میخوریم و از ۵ عصر دوباره چرخه رو ادامه میدیم.

به نظرم شکوندن دو تا زنجیره‌ای که بهشون اشاره کردم، نیازمند کار شاقی نیست. اول، کافیه بعد ساعت ۶ عصر دیگه هیچی نخوریم و دوم لقمه‌های کوچکتر برداریم و تند تند غذا نخوریم. 

5. دو تا املت با چایی شد 150 تومن! همینو خودم تو خونه برا چهار نفر بپزم چقدر درمیاد مگه؟

6. کاشکی یه رفیق عکاس داشتم. هیشکی نیست ازم عکس بگیره.

7. دوره نوجوونیم دوست داشتم یه الگویی داشته باشم که شبیهش بشم. خوشحالم شبیه کسی نشدم. به قول سوگند: «خودتون باشید مگه خودتون چشه؟»