ازش ناراحت شدم… ولی مسئله فقط یه ناراحت شدن نبود… یهو احساس کردم زیر پام خالی شد. انرژی که داشتم برای جنگیدن با این روزا یهو ته کشید. اینکه یه نفر بود که حرفامو می‌شنید و غصه‌هامو بی‌اهمیت نمی‌دونست، بهم قوت قلب می‌داد. ولی با یه حرفش که شاید منظورش چیزی که من برداشت کردم هم نبود، یهو احساس کردم دیگه درکم نمی‌کنه. که انگار همش الکی بوده. یهو خالی شدم. خالی و خسته.

پری‌روز سعی کرد بفهمه چمه. موفق نشد. کلاً کسی نیست که بتونه در این مورد موفق بشه. من آدمِ توضیح دادنِ ناراحتی‌ها و دلخوری‌هام نیستم. یا می‌تونم هضمشون کنم و بذارمشون کنار و باز لبخند بزنم، یا سکوت می‌شم. تلاش کرد سوء تفاهمی که فکر می‌کرد به وجود اومده رو حل کنه. نشد.

دیروز بارها پیام داد. تصمیم گرفته بودم دیگه جواب احوال‌پرسیش رو با خوبم بدم. حتی در داغون‌ترین شرایط. پرسید. گفتم خوبم. گفت الکی. بحث رو عوض کردم. چند بار گفت چطور می‌تونه کمکم کنه. دیگه هیچ‌طور. به این مرحله که برسم دیگه هیچی نمی‌تونه کمکم کنه. باز ابراز تاسف کرد ازین مدل دوستی عجیب. و نمی‌دونه هر بار اینو می‌گه چقدر اذیتم می‌کنه. اگه این دوستی اینقدر مسخره است پس تمومش کنه بره. مجبوره مگه ادامه‌اش بده.

باز حرفای دوپهلو می‌زد. نمی‌دونستم منظورش منم یا واقعاً کس دیگه. حوصله حرف زدن باهاش رو ندارم. ترجیح می‌دم بیافتیم تو یه مدت سکوت. زیادی به هم نزدیک شده بودیم. شاید بهتر هم شد که اینطوری شد. دلم نمی‌خواد به هیچکس وابسته بشم.