سال که تحویل شد، همه مشغول دیدوبازدید بودن. حضوری، تلفنی، پیامی. یکی با فامیل شوهرش تلفنی حرف می‌زد یکی با همکاراش. یکی می‌گفت چند تا پیام تبریک برام اومده اصلاً نمی‌دونم کی‌ان! یکی می‌گفت من جرات ندارم واتساپمو باز کنم نمی‌رم حالا واتساپ! 

و من حتی یه پیام تبریک هم نداشتم و قصد فرستادن پیام تبریکی رو هم نداشتم! کسی نبود که براش مهم باشم و بخواد بهم تبریک بگه و کسی هم نبود که دلم بخواد بهش تبریک بگم وقتی اون به یادم نیست و تبریک نگفته.

بالاخره یکی از دوستا استوری اینستام که پست گیتار زدن پسرک محبوبم بود رو ریپلای زد و عید رو تبریک گفت. همین. و قرن جدید بالاخره با وجود اختلاف بین علما، دیگه در هر صورت آغاز شد.

و این قرن جدید و سال جدید و دهه جدید زندگیم، روزهاییه که یاد کسی نمی‌کنم تا یادم نکنه. تبریکی نمی‌گم تا تبریکی نشنوم. تولد کسی یادم نمی‌مونه وقتی تولدم یادش نمی‌مونه. و در کل می‌خوام بیشتر به خودم اهمیت بدم. بیشتر خودمو دوست داشته باشم. بیشتر حواسم به خودم باشه. آروم‌تر و خوشحال‌تر باشم و بی‌خیال‌تر.

و البته چه بخوام چه نخوام خسته‌تر… ۱۴۰۰ بدترین سال زندگیم بود. دلم می‌خواست اینو یه جا ثبت کنم و بگم که سالی که گذشت بدترین سال زندگیم بود و بدترین روزای عمرم رو گذروندم. ولی هر کاری کردم دستم به استوری نرفت. پس پناه آوردم به اینجا تا حرفامو بنویسم. بالاخره این سال بد تموم شد… و امیدوارم هیچ سالی دیگه اینقدر بد نباشه تا آخر عمرم… و ۱۴۰۰ تا لحظه‌ی آخر زندگی به عنوان بدترین سال عمرم بمونه. و بقیه‌ی سال‌های پیش رو هر چی که قراره باشه، بهتر از این ۱۴۰۰ دوست‌نداشتنی باشه…

حتی تصور نمی‌کردم ۳۰ سالگی و سال ۱۴۰۰ قراره اینقدر تلخ و دردناک باشه. اینقدر ضعیفم کنه و اینقدر از حس زنده بودن و زندگی کردن دورتر و دورترم کنه. حتی تو بدترین کابوس‌هام هم تصور همچین سالی رو نداشتم. امیدوارم دیگه ازین به بعد همه چیز بهتر و بهتر شه و حالم بهتر باشه…

ببینیم چه می‌کنی ۱۴۰۱! که قیافه‌ات هم عجیب و باورنکردنیه. حتی صدا کردنت هم عجیبه. ببینیم چطور قراره بگذری و چی برامون تو چنته داری… امیدوارم کلی حال خوب و لبخند و سلامتی و معجزه برامون رو کنی…