دیروز تولد الف هم بود. میم گفت و منم تبریک گفتم و گفت به خودش تبریک بگید… سعی کردم موضوع رو عوض کنم تا باز گیر نداده! هیچ علاقه‌ای به برقراری کوچک‌ترین ارتباطی با الف ندارم! هر جور که بهش نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم، حس خوبی ندارم. علاوه بر اینکه الف آدم جدیدیه که من اصلاً نمی‌شناسمش و هیچ تصوری ازش ندارم، قراره همسر قدیمی‌ترین دوستم بشه. و خب ترجیح می‌دم یک طرفِ این داستان باشم با آشنا با هر دو طرف داستان. نمی‌تونم بهتر ازین توضیح بدم.

بازی رو ادامه می‌دیم. می‌دونه این بازی رو دوست ندارم و دیروز هم گفت اگه دوست ندارید بازی نکنید. ولی ادامه می‌دم. بخاطر میم. اینطوری حداقل هر بار گوشی رو باز می‌کنم، یه آلارمی میاد که اون نوبتش رو بازی کرده و حالا نوبت منه! مهم هم نیست که فقط یه بار ازش بردم، اونم چون ارباب رجوع داشت و سوالات هوش و ریاضی رو شانسی زده بود. -ــــ- دیگه حساسیت قدیما رو هم ندارم که آبروم بره از همش غلط جواب دادنِ همه چی. :دی یعنی جای 100٪ الان 50٪ شده! :دی

دیروز حرف می‌زدیم و سر یه موضوعی گفتم می‌دونید راز این 10 سال دوستی چی بوده؟ گفت چی؟ گفتم اینکه درباره‌ی چیزایی که نظرمون مخالف همه بحث نمی‌کنیم! گفت خب دیگه چه خبر؟! :))) و می‌گفت پیش روانشناس نمی‌رم و قصد ندارم برم همچنان؟ گفتم نه. گفت صبر کنم الف درسش تموم شه! و ترم یک رو تموم کرده! و فکر کردم چی می‌شد خودش روانشناسی خونده بود؟‌ 🙁 شاید می‌تونست کمکم کنه… شاید که چه عرض کنم تا کمکم نمی‌کرد قطعاً دست از سرم برنمی‌داشت. :/ ولی من نمی‌تونم تصور کنم برم جلوی یه نفر بشینم حرف بزنم. اگه یه روانشناس مجازی بود راحت‌تر بود. هر چند هزینه‌هاش هم در توان منِ بی‌کار و بی‌حقوق نیست. :/ و اینکه چقدر بدم میاد هررررر موضوعی که به من مربوطه رو به الف ربط بده… مهم نیست چه موضوعی. هر چی که باشه ازینکه به الف ربطش بده بدم میاد… ازینکه من آدم ضعیف و بدبختی به نظر بیام در مقابل اون. این چندمین باره که این داستان اذیتم می‌کنه.

شاید مسخره باشه ولی همین‌طوری بی هیچ دلیلی دلم برای سین و صداش و صدای خنده‌هاش تنگ شده. :/ و هیچ طوری هم نمی‌شه بهونه بیارم برای شندین این‌ها. چون مسخره به نظر می‌رسه.