۱. چند وقت قبل مهسا داشت وبلاگمو میخوند، گفت رو نوشته‌های پراکنده کراش زدم. خودمم راستش پراکنده‌ها رو خیلی دوست دارم 

بچه‌ها اول کاری، لطفا دعا کنید برای سلامتی همه بیماران، تو این مدت بین دوستان وبلاگی خیلیاشون یا خودشون یا عزیزانشون مریض شدن. خدایا سلامتی رو به همه این بنده‌های خوبت برگردون. الهی آمین!

تو وبلاگ راه ناتمام، پستی خوندم در مورد دوستی وبلاگی. میبینم واقعا خیلی دوستیای وبلاگی برام مهمن. خیلی دوستام ارزشمندن. همیشه پیگیر کار دوستامم و همیشه نگرانشونم. و همیشه براشون دعا میکنم. 

۲. خاله‌ام دوستاشو دعوت کرده خونه‌شون، میخواستن کمی کوفته تبریزی درست کنن. یکی از دوستاش هی علیرغم راهنمایی بقیه، به دستگاه آسیابش فشار زیادی وارد کرده و دستگاه امروز سوخته. این دستگاه الان ۴ میلیون قیمتشه و خاله‌ام بیچاره کلی گریه کرده سر این.

نمیفهمم چرا یه عده اصرار دارن بگن نظر خودشون درسته و علی رغم گند زدن، رضایت نمیدن از نظر بقیه استفاده کنن. از این غد بازی و یکدندگی به شدت بدم میاد.

۳. امروز رفتم پارک. بچه‌ها اون طرف داشتن فوتبال بازی میکردن توپشون اومد سمت من. برگشتن بهم گفتن عمو میشه توپمونو بدی؟ بعد من با یه شوت دقیق و فنی توپو انداختم براشون که بفهمن «هزار باده ناخورده در رگ تاک است»*

بعدش گفتم یعنی اینقدر پیر شدم که چند تا بچه 14-15 ساله بهم بگن عمو؟

۴. انقدر چند روزه استرس داشتم که سیستم ایمنی باز آفلاین شد و بنده تبخال زدم! پارسالم که باز به دنبال یه زخم گنده رو انگشتم، دستمو خوب ضدعفونی نکردم و متاسفانه کلی زگیل زدم. حالا بچه ها یادشونه چقدر مصیبت کشیدم سر این قضیه.  

خلاصه ای ویروس HSV کوچولوی شیطون که به هر بهونه‌ای از لا به لای اون عصبا میزنی بیرون! مطمئن باش حواسم بهت هستا!

۵. فردا کنکور دارین اکثرا. تعداد کمی هم امروز و پس فردا. پارسال یه پستی برای بچه های کنکوری نوشتم، دوباره به مناسبت کنکور باهاتون به اشتراک میذارمش

سوناتی برای مردم خوب

۶. اگه پسر باشید احتمالا یادتونه تو دوره تحصیل ما، هر هفته یا دو هفته یه بار یه بنده خدایی میومد برامون سخنرانی کنه. دلیلشم احتمالا این بود که زمان ما پنجشنبه ها هم مدرسه داشتیم و بالاخره باید اون ساعاتش پر میشد. حالا این سخنران آخوند، یا معاون پرورشی یا یه دانشجو یا خلاصه یه چی مشابه این بود. یکم کول بود اگه این عزیز، باهامون فوتبالم بازی میکرد. خلاصه این سخنران سر کلاس با سیلی از سوالات جنسی بچه ها رو به رو میشد و باید سعی میکرد این تستسترونهای متحرک رو «ارشاد» کنه.

فک میکنم نصف بدبختی نسل من، کارمای اون بیچاره‌هاست :)))

۷. دیشب خوابتو دیدم باز.

مثل همیشه بی‌توجه بودی بهم. گل خریدم و دادم بهت، بعدا دیدم حتی نگهش نداشتی، انداختیش کنار. علیرغم التماس من بهت که حداقل یادگاری نگهش دار! فک میکنم تو دنیای واقعی این کارو نمیکردی…شایدم میکردی، نمیدونم.

بغض داشتم بعد بیداری، رفتم یه جای خلوت و آهنگ «دیشب خواب تو را دیدم» رو برات خوندم. اونجا ترکید این بغض لعنتی!

Ben sana çok Aşiğim 💔❤️

* برگرفته از شعر معروف اقبال:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده نخورده در رگ تاک است