میشه دعای من اینه که خدایا، منو از شر آدمای بد حفظ کن. خدایا من آبرومو و زندگیمو به تو میسپرم و جز تو هیچکسی رو ندارم. حتی اگه کاهل نمازم، حتی اگه گناهکارم، خودت بهتر از هر کسی میدونی که دوستت دارم و فقط تو رو میپرستمت!

خوب، راستش خدا هم همیشه آدمای خوب و آدمای بدی رو جلو روم گذاشته. آدمای خوبی که کمکم کردن و آدمای بدی که درسای زندگی یاد گرفتم از برخورد باهاشون. مثلا یاد گرفتم به هر کسی اعتماد نکنم، راحت «نه» بگم و از این دست مسائل. اگر چه برام این روابط بدون عوارض نبودن، اما بهش به دید واکسنی نگاه میکنم که یقینا کمی هم تب و لرز میده.(قابل توجه سازنده محترم واکسن آسترازنکا. گور بابات با اون واکسنت)

گفتم، خوشبختانه آدم خوب تو زندگیم کم ندیدم. اگه بخوام طبقه بندی کنم، مبینا یکی از این آدما بود.

من و مبینا همکلاسی بودیم. چیزی که ما رو به هم نزدیک کرد، هم مسیر شدنمون بود. خیلی وقتا با هم مسیرمون یکی بود که باعث شد کم کم یخمون واشه و برای هم دوستای خوبی بشیم. شاید اولین باری بود که یه دوست معمولی از جنس مخالفم داشتم.

یادمه اولین بار که پیج همو تو اینستا فالو کردیم، مبینا کلی دلنوشته قشنگ داشت. خیلی لطیف مینوشت. من اولین پسری بودم که تو پیجش راه داده بود. بعدا بهم گفت لحظات اول خیلی خجالت کشیده و فوری دلنوشته هاشو پاک کرده. من برای این که خیلی حس غریبی(!) نکنه، آدرس وبلاگ اون روزامو بهش دادم. اونم خوشش اومده بود و با اسم سفیدبرفی برام کامنت میذاشت. 

مبینا برخلاف سن کمی که داشت خیلی عمیق بود. یعنی عقایدی داشت و حرفایی میزد که تا عمق جون آدم نفوذ میکرد.  حالا من نمیخوام همه اون بحثا و گفتگوها رو باز کنم. فقط به یکی از عقایدش میخوام اشاره کنم.

من هر روز وسط صحبتامون از مشکلات دیگران حرف میزدم. از رنجی که دیگران میکشن و من نمیتونم کاری براشون بکنم. از این که چقدر این قضیه اذیتم میکنه و این حرفا….

یه روز وسط این حرفا بودیم که مبینا یهو خیلی جدی و بدون این که هیچ احساسی تو لحن صحبتش باشه بهم گفت:

– تو مسئول درد و رنج دیگران نیستی!

میدونید من فک میکنم دوست، بااااااید اشکال دوستشو تو روش بگه. من به دنبال این حرفش بود که رفتم تراپی. وقتی با روانشناسم صحبت میکردم بهم میگفت دوستت راست میگه. تو شخصیت ایثارگر داری و باید این رو هر جوری هست کنترل کنی وگرنه زندگیت آسیب میبینه. همچنین بهم گفت که حس همدلی داشتن چیز بدی نیست اما باید دست از سرزنش کردن خودت برداری که چرا بقیه رنج میکشن و کاری از دستت برنمیاد!

همینطور مبینا خیلی زود فهمید من چقدر زندگی رو سخت میگیرم و چقدر آدم چارچوب داری هستم. خودش برنامه میچید و همراه دوستامون میرفتیم بیرون. بهم میگفت الان وقتته جوونی کنی و خوش بگذرونی. نتیجه این کارش این بود که حتی من و هم اتاقیمم بیشتر با هم رفیق شدیم. من قبلا فیلم نمیدیدم که به لطف مبینا و هم اتاقیم افتادم تو خط.(قدیمیا میدونن که اسم مستعار هم اتاقی من، آقای شاخداره)

منم یه چند جایی به مبینا کمک کردم البته و یه سری افکار غلطی رو که مخصوصا در مورد عشق داشت، اصلاح کردم.

من و مبینا دوستیمون با جدا شدن مسیر زندگیمون از هم جدا شد و فک کنم آخرین ارتباطمون یه تبریک رسمی عید بود دو سه سال پیش. نامزد هم داشت که نمیدونم ازدواج کرده یا نه. با این حال همیشه ازش متشکرم که حق دوستیشو برام ادا کرد

پ.ن: این دایی کوچیک من کم کم داره به درجات جدیدی از عرفان میرسه. قبلا که هنرمند و ورزشکار بود، جدیدا هم وگان شده و امروز تو طبیعت یه خارپشت از اون بزرگا اومده کنارش دراز کشیده :)))) فقط باید وقتی دیدمش بهش یادآوری کنم حتما ویتامین B12 مصرف کنه.

پ.ن2: بهتون گفتم که دوره دبیرستان سوپر مذهبی بودم و علاقه مند به ازدواج فوری(!). یه کاغذ لا به لای کاغذای اون موقعم پیدا کردم که توش اسم دخترای دور و برم و شرایطشونو نوشتم جهت انتخاب یکیشون و آغاز پروسه ازدواج

پ.ن3: خدایا متشکرم ازت. فقط تو رو عبادت میکنم و فقط از تو یاری میطلبم