فردا یه هفته دیگه پیش رومه. همیشه به شنبه ها به چشم یه شروع جدید نگاه میکنم. احتمالا اختراع هفته، بهترین اختراع تاریخ بشریت بوده. تو یه هفته، آدم فرصت کافی برای پیشبرد اهداف و برنامه هاش داره و در عین حال، این واحد 7 روزه به قدری هم طولانی نیست که خستگی مضاعفی با خودش بیاره.

صبح میخواستم برم یه دوش بگیرم. ریش تراش رو که برداشتم، یه لحظه تو آینه به خودم نگاه کردم و تصمیمم عوض شد. حس کردم با لاغر شدن نسبی صورتم، میتونم ته ریش یا شاید ریش داشتن رو برای مدتی امتحان کنم. البته صادقانه بگم، تا امروز ریش نداشتم و اصلا نمیدونم چطور باید بهش رسیدگی کنم. قبلا هر وقت یکم ریشام بلند میشده، فورا به جونشون میفتادم و از شرشون خلاص میشدم. سال 98 و تو سفر مشهد، نتونسته بودم صورتمو اصلاح کنم. روز آخر دیگه خیلی اذیت شده بودم که رفتم سلمونی. ازم 8000 تومن خواست که به نظرم رسید خیلی گرونه. ریش تراش و تیغ هم نخریدم و خساست کردم. که کاش نمیکردم. کل مسیر برگشت تو قطار، صورتم عین چی میخارید

یه کار دیگه هم در رابطه با استایلم میخوام انجام بدم. به خودم قول دادم سفت و سخت رژیم نگه دارم و ورزش کنم تا بتونم دیگه امسال عید به وزن مورد علاقه ام برسم. راستش دیگه خسته ام از این شل کن سفت کنی که راه انداختم. مرحوم مامان بزرگم همیشه در نقد تنبلی میفرمود: به جای این که هی مص مص کنی، یه دفعه بگو مصطفی.

خوب مرحوم راست میگفت. آدم یه بار بگه مصطفی، تموم میشه میره. یه بار کار اصولی و درجه یک میتونه برای همیشه آدمو از شر مشکلش رها کنه(البته بهتر از من میدونید که نگه داشتن وزن، از کاهش وزن به مراتب سخت تره) یعنی برای من امسال مهمترین برنامه قطعااااا کاهش وزنه. اگه به این برنامه نرسم اسممو عوض میکنم میذارم سگ!

از وقتی توییترمو پاک کردم، خیلی وقتا گوشی برمیدارم و نمیدونم باید چی کار کنم. پس دوباره میذارمش سرجاش. توییتر از من یه آدم عصبی، نگران و متعصب ساخته بود. در حدی که شبها میخوابیدم و خواب گرونی میدیدمتازه اگه میتونستم بخوابم و عین چی به سقف اتاقم خیره نمیشدم نمیگم اگه توییتر رو نبندم دیگه گرونی و کوفت و زهرمار نیست، هست. ولی وقتی کاری از دستم برنمیاد، ترجیح میدم خودمو با این اخبار منفی افسرده نکنم. اصلا آن را که عیان است، چه حاجت به بیان است؟

عاشق تابستونام. اتاقم دو تا پنجره داره همیشه نسیم خنکی میوزه. مخصوصا دم دمای صبح و بعد غروب که اصلا کافر هم باشی، دلت میخواد تو اون فضای معنوی نماز بخونی و با خدای خودت خلوت کنی. زمستونا البته مجبورم جفتشونو ببندم چون به شدت سوز میاد و سرده.

یکی از لپ تاپام که البته عین هواپیماهای ایرانی با هزار تا جادو جنبل سر پا مونده، بازم خراب شده. اصلا دلم نمیاد اسقاطش کنم