روزهایی تو زندگی آدم هست که کاملا گیج و منگ و بی‌ادراک میشه. تلو تلو میخوره و مطلقا چیزی نمیفهمه. یه جورایی شبیه غرق شدن.‌ مثلا حس کنی که داخل آب شناوری، اون بالا تلالو نور خورشید دیده میشه که روی سطح آب میرقصه. ولی هرقدر که دست دراز میکنی،‌ نور دورتر میشه و تو، توی آب فرو میری. با هر نفسی عوض هوا، آب وارد ریه هات میشه‌. هایپوکسی پدر مغزتو درمیاره، به مرور یه حسی مثل توهم بهت دست میده و کم کم کار تموم میشه. 

این حس گاه گاهی سراغم میاد، ربطی نداره که روزا برام روزای خوبی باشن یا بد. حس من همیشه اینجور جاها خنثی است.

گهگاهی هم حس حماقت بهم دست میده. آدمای زیادی هستن که بهتر از من درس میخونن، بهتر از من عاشق میشن، بهتر از من مینویسن، بهتر از من ساز میزنن، بهتر از من ورزش‌ میکنن، بهتر از من غذا میخورن. اینجور مواقع اولش از خودم میپرسم که فلانی، تو‌ انگار بهر تماشا به جهان آمده‌ای. بعدا ولی میگم نه، من قرار نیست با کسی جز خودم رقابت کنم. اگه نسبت به دیروزم بهتر باشم قطعا برد کردم.

باید کمی کمتر به خودم فشار بیارم و بیشتر استراحت و تفریح کنم.

جدیدا یه حس حماقت دیگه‌ای هم بهم دست میده. شکستهای من، در برابر ناکامی خواسته یا ناخواسته دیگران خیلی کوچیکن و شاید بهتره کلا ناله کردن رو کنار بذارم‌ و بیشتر تلاش کنم که به دیگران کمک کنم. این تفکر جدید باعث شده کم کم رفتارهای ناخوشایند کوچیکی که داشتم و بهم صدمه میزد دور بمونم. مثل فعالیت تو توییتر که وقتگیر و بی فایده است، سیگار کشیدن، قاچاقی غذا خوردن.

جدیدا دارم تو اوقات تلف شده‌ام، کتاب صوتی گوش میدم. معرفی‌شده توسط نگین و‌ مریم. خیلی بهم کمک میکنه. مثلا همین رمان بینوایان رو تنبلی میکردم بخونم، الان حداقل میشنومش. خودمم تشویق میشم پادکست تولید کنم.

خوب، فعلا!