راستش چند روزی با خودم تو کشمکش بودم. همه‌اش میگفتم به خودم که خوب، حسین داری از چی فرار میکنی؟

همه حرفا بهونه است و فک میکنم همیشه تو فرارم. عین یه اسب سوار که همه‌اش و همه‌اش از دست دشمنش فرار میکنه. غافل از این که بالاخره به یه پرتگاه میرسه و چاره‌ای نداره جز اینکه بایسته بجنگه!

کمی برای خودم نامه نوشتم این چند روز و کلی بهم کمک کرد خیلی مسائلمو فراموش کنم. بازم باید بنویسم چون خیلی کار مفیدیه.

چند روزیه عزادار آبادانم. مثل همه مردم ایران، البته به نظر میرسه همه اینجوری نیستن، فقط اکثریت ناراحتن و یه عده هم به یه ورشون نیست کلا. 

خوزستان جاییه که پدرم براش جنگیده، من هم براش خواهم جنگید و پسرانم هم براش خواهد جنگید. و‌ پسران پسرانم، و پسران اونها. حس میکنم برادران و خواهران خودم رو از دست دادم. بوسه میزنم بر خاک گرم خوزستان و بر دستان برادران و خواهرانم. آهنگ بلالیم (رنج دیده من) از‌ ماهسون رو تقدیم میکنم به آبادان 🖤

باز هم با خیال تو،

یک روز حسرت بار را آغاز میکنم

از فکرم خارج نمیشوی، ای رنج دیده من!

روزگارم بی تو نمیگذرد

باز هم بی تو در رنجم

دور از من خوشبختی؟ ای رنج دیده من!

ای گل صحرایی من،

ای حقیقت و عشق من،

ای تنها عشق من!

ای رنج دیده من! ای مصیبت دیده من!

ای معشوق و همدرد من،

ای بهار و پاییز من،

ای تنها دارایی من،

ای رنج دیده من!

پ.ن: میام وباتونو میخونم و سر میزنم