عمل چند باری از نزدیک دیده بودم اما خیلی جذبم نکرده بود. یه جراحی هیسترکتومی (خارج کردن رحم) دیدیم که خیلی جراحی سختی بود واقعا. داخل رحم پر از توده های سرطانی بود. چند تا جراحی دیگه هم که دیدیم، صدامون زدن گفتن بیایید یه سزارین ببینید. 

اولش چند تا برش زدن و یهو کیسه آب رو بریدن. مایع داخلش با فشار پاشید بیرون و در حالی که همه‌ ما تازه کارها ترسیده بودیم، یهو کله یه نوزاد از محل برش زد بیرون. رزیدنت فوری همه بدنشو کشید بیرون و بند نافشو برید. بچه دختر بود و درشت هیکل (حدود ۴ کیلو) اولش یه نگاهی به‌ دور و بر کرد و بعدش زد زیر گریه. پوستش اول سیاه بود و بعد به مرور سفید شد.

دیدن تولد یه نوزاد برام چیزی شبیه معجزه بود. نه نه، خود معجزه بود. یهو از بین بافتهای عادی بدن یه انسان، یه انسان دیگه متولد شد. این قطعا یه معجزه است. حس میکردم خیلی راحت تر نفس میکشم و فرشته ها تو فضای اتاق عمل پرواز میکنن. 

تولدت مبارک دختر زیبا!

نمیدونم یادت میمونه وقتی به دنیا اومدی اولین نفر با دانشجویی رو در رو شدی که به محض دیدنت چشماش پر شد یا نه. اگه یه روزی وسط خوابای رنگیت یه چیزایی دیدی، بدون اون من بودم. من اولین نفری بودم که وقتی چشماتو باز کردی مستقیم بهش خیره شدی و بعدش زدی زیر گریه.

نمیدونم یه روزی عین نامه زیر شیروونی به این نوشته برمیخوری یا نه، اگه به هر نحوی یه روز دیدیش، احتمالا برای خودت خانومی شدی و من اگه نمرده باشم، یه مرد میانسال با موهای جوگندمیم. 

خوب بیا فرض کنیم تو این نوشته رو یه روز میخونی.

تو ساعت ۱۱:۱۱ روز ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۱ تو شهر تبریز به دنیا اومدی. موهات خیلی پرپشت و پرکلاغی بود. روزی که به دنیا اومدی هوای تبریز مثل همیشه غیرقابل پیشبینی بود. نزدیکای ظهر آفتاب میتابید اما عصر دوباره باد شدیدی وزید. نگران نباش به آب و هوای تبریز عادت میکنی و پوستت کلفت میشه. کلا اردیبهشت آذربایجان قابل پیش بینی نیست، سرماشم حسابی اذیت میکنه. اما عوضش تابستونای قشنگی داره. مخصوصا بعد ساعت ۶ که گرمای ملایمی بهت انرژی میده و شباشم خنکه و گرمای آفتاب هنوز روی آسفالتش هست. نمیتونم تصور کنم چقدر خوردنی میشی وقتی قراره چند وقت دیگه بذارنت تو کالسکه و بگردوننت، و تو سرخوش از شناختن دنیایی جدید پاهای کوچیکتو تکون بدی.

راستی به محض این که گذاشتنت رو تخت کوچولوت، خم شدم و به بدن شیرینت نگاه کردم. آروم بهت گفتم به این دنیا خوش اومدی، هر چند وقت خوبی نیومدی. اون لحظه من و همگروهیام حاضر بودیم برای دفاع از تو به قیمت جونمون بجنگیم. کلی آدم تو اون اتاق جمع شده بودن و هدفشون تنها و تنها نجات تو و مامانت بود.

اگه یه روز فک کردی تو دنیا تنهایی، یادت باشه من همیشه به یادتم بدون این که اسمتو بدونم. 

تولدت مبارک دختر زیبا!