احساس می‌کنم وسط یه داستان تکراری‌ام. و یه سری اتفاق داره دوباره تکرار می‌شه. با این تفاوت که داستان قبلی هپی اند شد و خیالم راحته ازش. ولی داستان جدید تازه شروع شده و اگه همینطوری پیش بره به روزای سختی می‌رسه که این‌بار نمی‌دونم بتونم ازشون به سلامت رد بشم و حتی مطمئن نیستم آخرش بشه که هپی اند بشه یا نه. و بشه هم خب خیلی زمان‌بره و من تا اون موقع چطوری دووم بیارم؟

نمی‌تونم بکشم بیرون ازین داستان. کاش اینقدر بی‌شعور نبودم… ولی خب منم آدمم.

هی می‌گم همینجا تمومش کنم… نذارم مثل داستان قبلی بشه. این فرق می‌کنه. خیلی احساساتی‌تره. خیلی ظریف و شکننده‌تره. چطور می‌تونم اینقدر بی‌شعور باشم؟ چطور می‌تونم بذارم وابسته بشه و آسیب ببینه… اصلاً من اندازه‌ی شکستن همچین قلبی هستم؟؟؟ اصلاً من می‌تونم بعد از شکستن همچین قلبی دووم بیارم؟؟ نمی‌تونم… این بار دیگه مثل داستان قبلی شدنش یکم سخته…

اولش ترسیدم. ترسیدم که این داستان تکرار شه. ولی اونقدر مطمئن نشون داد که یهو به خودم اومدم دیدم این منم که دارم برای خودم می‌ترسم! منم که دارم انگار تقاص داستان قبلی رو پس می‌دم! به زور خودمو کشیدم بیرون. نذاشتم جای نقش‌ها عوض شه. و بعدش خیالم راحت شد که این داستان ربطی به داستان قبلی نداره. ولی بعدش یه جورایی شد که نگران شدم. شاید دارم الکی همچین برداشتی می‌کنم. ولی توی داستان قبلی هم همین فکر رو کردم و یهو الکی الکی جدی شد.

واسه همین خیالم راحت نیست. نه می‌تونم مشچ مشوپب زا ووت زا شیوخ تمنارب نه می‌تونم گنت رد شوغا تمریگب… فقط می‌تونم بترسم ازینکه این داستان شبیه داستان قبلی پیش بره…