امروز بعد مدتها خورشید خانم رخ نمایی کرد تو شهر ما. هوا خنک بود و باد میوزید اما تیغ آفتاب خیلی تیز بود. آفتاب طوری بود که پشت گردنمو میسوزوند‌. حس میکردم خورشید داره تند تند پشت گردنم تتو میزنه‌. حالا طرحش چی بود، خدا داند. اصلا مگه من سفارش تتو داده بودم به کسی؟ 

مثل همیشه رفتم به کنج خلوتم. چند وقت پیش از یکی از بچه‌های وبلاگی یاد گرفتم بهش بگم «آرامگاه». این آرامگاه یه جای کوچیک به طول دو متر و عرض نیم متره. پشتش دیواره و جلوش چند تا درخت‌. آرامگاه و پارک، رو یه تپه ساخته شدن و میشه از لابه‌لای درختا به شهر خیره شد. آرامگاه همیشه خدا سایه است حتی وسط چله تابستون. تقریبا هیچوقت دست باد بهش نمیرسه، همیشه گنجشکا بالای شاخه‌هاش جیک جیک میکنن و معمولا هم کسی نمیاد طرفش. این قسمت مثبت ماجراست برای من.

امروز ولی وقتی رفتم آرامگاه، یه خانمی اونجا رو خاک نشسته بود. رو‌ نیمکتای نزدیک آرامگاه هم نمیتونستم بشینم. یکی به خاطر این که خورشید ذله‌ام کرده بود، یکی هم به خاطر دختر و پسر نوجوونی که مشغول عشقبازی بودن و با دیدن من ترسیدن فرار کردن. دیگه حس خوبی به نیمکتا نداشتم.

ناچار شدم بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنم و برم آرامگاه اشغال شده خودم، با این که حسابی عصبانی بودم از این که اون خانم با صدای جیغ جیغوش آرامش آرامگاه منو به هم ریخته. داشت با دوستش حرف میزد و در واقع غیبت میکرد. از دوست پسر خواهر شوهرش، عصبانی شدن شوهرش سر این قضیه و قهر و آشتیشون، از خاطرات بولینگ رفتنش، از ترک سیگارش و قولی که به شوهرش داده بود.

رو زمین پر از ته سیگار بود و‌ از یکیشون دود بلند میشد. احتمالا این خانم جیغ جیغو خیلی به قولی که به شوهرش داده بود وفادار نبوده. حالا شایدم ته سیگارا مال خودش نبود و یه بیکار دیگه‌ای قبلا سیگار کشیده بود اونجا.

ته دلم یه جنبشی بود که پاشم اعتراض کنم به‌ اون خانم تا آرامش منو نخراشه. تا من بتونم با خیال راحت دوباره آهنگای احمد کایا و داریوش رو تو آرامگاهم باز کنم و خیره بشم به برجایی که عین درختای گنده همه جای شهر روییدن. البته درختای زشت و بتنی. میخواستم اون خانم از آرامگاهم بره تا وقتی داریوش با غم میخونه چشمامو ببندم و برم تو یه حس آرامش عجیب:

زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن، سکوتِ تو
عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر می شه
از این تصویر رویایی
تماشا کن, تماشا کن
چه بی رحمانه زیبایی!

و خوب امروز اون خانم پرحرف، تمام آرامش آرامگاهمو ازم‌ گرفت. فک میکنم میتونم برم شهرداری و شکایت کنم. بگم هر روز یک ربع این آرامگاه مختص منه و هیچکس حق نداره بهش نزدیک بشه. هیچکس حق نداره با تلفن صحبت کنه و نذاره که من احمد کایا و داریوش گوش بدم. هیچکس حق نداره برام حس ناامنی ایجاد کنه و حواسمو پرت کنه. حتی باید نامه بنویسم که بیشتر از این درختای بتنی و زشت نکارن تو شهری که زمانی «باغ-شهر» بود و همه جاش پر دار و درخت بود. الان دیگه پارک هم به سختی تو شهر پیدا میشه چه برسه به باغ!

دیروز خیلی دلتنگ بودم و امروزم دلتنگم. بهتر از دلتنگی، باید از کلمه ترکی «داریخماخ» استفاده کنم. نمیدونم معادل فارسی داره یا نه، اما خیلی از دلتنگی مفهومش بالاتر و سنگین تره. کلا این حس فلجم میکنه و فرار کردن ازش سخته. هیچکاری هم نمیتونم براش انجام بدم. باز خدا رو شکر هفته بعد تق و لقه و میتونم تا جمعه هفته بعد یه دور زنان رو بخونم و بی استرس برم جلو!

 سه شنبه استاد درس وصایای امام میگفت شما یادتون نمیاد ولی زمانی وبلاگنویسی مد بود. دیگه لو ندادم که هنوزم بازمانده هایی هستن که تو بلاگفا زندگی میکنن. کسایی که میدونن ارزش خوندن پست و کامنت دادن و زمان گذاشتن خیلی بیشتر از ۱۴۰ کاراکتر توییتر و لایکهای اینستاست. راستش به خاطر ارزش همین زمان گذاشتن و نوشتن صادقانه است که وبلاگهای کپی کار رو دنبال نمیکنم. حتی دنبال بزرگتر کردن وبلاگم با جذب وبلاگای دیگه نیستم. ترجیح میدم برای کسایی بنویسم و وبلاگ کسایی رو بخونم که برای خالی کردن احساساتشون وقت میذارن.

خیلی احساس تنهایی میکنم چون بیشتر وقتا کسی نیست که باهاش حرف بزنم جز خودم. گاهی هم دلم میگیره با خدا حرف میزنم. با این که به خاطر گناهای زیادم و روسیاهیم،‌ خجالت میکشم سمتش پر بکشم.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شاید چون زیادی خودمو قوی نشون دادم و تو دوستیهام همیشه طرف حمایتگر بودم، دوستام فک میکنن من بهشون نیازی ندارم. به خیلیها هم بال و پر دادم ولی انقدر بی‌معرفت بودن که کلا فراموشم کردن. ازشون کینه به دل ندارم و براشون آرزوی خوشبختی هم میکنم:

هر که ما را یاد کرد، ایزد مر او را یار باد

هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد

هر که‌ اندر راه ما خاری فکند از دشمنی

هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد

خلاصه که سرتونو درد نیارم، به شدت احساس بدی دارم و اصلا حالشو ندارم امروز برم کلاس گیتار یا مهمونی افطار.

خودمو هنرمند میدونم اما نه به خاطر گیتار. به خاطر این که هنوزم میتونم بنویسم. من هنوز انقدری که باید با سازم «یکی» نشدم که بتونم احساساتمو به موسیقی تبدیل کنم. اما به قدری با قلمم یکی شدم که بتونم احساساتمو به نوشته تبدیل کنم و از نوشتن نترسم