حالم از خودمو کارام بهم میخوره. شبا قشنگ ۱۲ ساعت میخوابم.. وقتی بیدار میشم، تو تختم فقط میشینم غصه میخورمو فکرای مختلف میکنم..

بیدار که میشم اصلا صبحونه نمیخورم و به یه چایی بسنده میکنم.

بعدم بی برنامه و بی هدف ادامه ی روزمو پیش میبرم.. یا اهنگ گوش میدم، یا یه گوشه میشینم فکر و خیال میکنم، یا تو اینستا ول میچرخمو یا اینکه فال میگیرم.

تو این مدت قشنگ ۲ کیلو کم کردم. ۴۷ کیلو بودم، شدم ۴۵ کیلو 🙂

قرار بود این تابستون زبان بخونم، کتاب بخونم، به خودم برسم.. الان جوری شدم که اصلا حال ندارم خودمو نگاه کنم.

مامانم میگه الان داری بخاطر همچین چیز مسخره ای غصه میخوری ولی باور کن بعدا به این روزات میخندی.

میدونم میخندم به این حالو روزم

فقط کاش زودتر بتونم فراموش کنمو به زندگیم برگردم. خسته شدم از غم و ناراحتی و غصه خوردن..

از خودِ خرم ناراحتم که بهش گفتم “نرو” ، “بمون” ، “تنهام نذار” و بعد سعی کردم قانعش کنم که مشکلا درست میشنو با هم میتونیم حلشون کنیم.. یکی نبود اون لحظه بهم بگه احمق، اون فقط میخواست بره و اینا همش بهونه بوده چرا فکر میکنی دوستت داشت؟ چرا فکر میکنی دلش میلرزه با این حرفات و میمونه؟ کسی که بخواد بره میره و تو نمیتونی مجبورش کنی.

کاش بهش میگفتم برو به سلامت. کاش اصرار نمیکردم.. کاااش

حس میکنم غرورم له شده و بی ارزش شدم