من یه زمانی انقد انرژی هیچکاری نداشتم که کاراکترای کتابمم که مثلا بوم و قلم‌مو یا تختشونو رها میکردن برن بیرون از خونه اینجوری بودم که “نه. لطفا؟ خسته‌ایم :(” و استخونام تیر میکشیدن. نو جوک