سعی میکنم بهش فکر نکنمو ناراحت نباشم.

ولی نمیشه ناراحت نبود میشه؟؟ یکی بیاد تو زندگیت، باهات خاطره بسازه، بهت ابراز علاقه کنه، تورو مطمئن کنه از بودنش و بعد یهو بذاره بره..اونم با بهونه های الکی.

انقدر نشسته فکر کرده که چی بگه و وقتی دیده هیچی نمیتونه بگه و از هیچی نمیتونه ایراد بگیره، بهونه اورده.

ما با هم خوب بودیمو هیچ مشکلی نداشتیم. نمیتونم ازش بد بگم چون خیلی خوب بود. خوب بود ولی این اخری نمیدونم چطور یهو عوض شدو دلمو شکستو رفت.

جوری رفت که فهمیدم منو نمیخواد. و این حس که خواسته نشدی خیلی بده.. خیلی خیلی بده!

همش دارم فکر میکنم مگه من چمه که نخواسته؟ مگه من چیکار کردم که نخواسته؟

بهم گفتن یکی قبلا دلشو شکسته و رفته.. همش این حسو دارم که نکنه اون برگشته و بخاطر اون ولم کرده رفته 🙂 یا اینکه نکنه یکی جدید پیدا شده و بخاطر اون رفته..

کسی که دلش شکسته، چرا باید خودش دل یکی دیگه رو بشکنه؟

به دوستاش گفته “بخدا من ادم بدی نیستم، چاره ای نداشتم”

ادم بدی نیستی ولی نامردی کردی عزیزم. سریع اومدی، سریع جلو رفتیو سریعم کات کردی.

نمیخوام قضاوتش کنم.. ولی هممون تاوان این دل شکستنا رو یه روزی میدیم.اگه پا گذاشتی رو قلب کسی که دوست داره و رفتی، شک نکن آدمی که دوسش داری یروز پاهاشو میزاره رو قلبت و لهت میکنه.

فقط نمیدونم خودم دل کیو شکونده بودم، چیکار کردمو چه گناهی کردم که همیشه همینجوری بقیه میان تو زندگیم دلمو میشکنن و میرن. نمیدونم تاوان چیو دارم پس میدم..