اتفاقا غمگین نیستم، منتهی این حجم از سرخوشی را بر نمیتابم و احساس میکنم باید سال ها کنار پنجره دراز بکشم و در یک کرختی محض بی پایان باشم؛ تا جایی که شکل و شمایلم را از بیخ و بن فراموش کنم
هیچ چیز را شکست نداده ام؛
هیچ کار معرکه ای انجام نداده ام؛
هیچ اتفاق بزرگ و خارق العاده ای نیوفتاده است و هنوز احساس یاوه گو بودن دارم
اما خوشحالم
بی اندازه خوشحالم
و میترسم
بی اندازه میترسم
میترسم آن رهایی ابدی که در رویا برای خودم ساخته بودم برای همیشه یک رویا باقی بماند و آن اتفاقِ بزرگِ مصیبت بار بیوفتد.
میخواستم تعریف کنم که چطور تبدیل شدم به یک آدم افسرده ی مزخرفِ پوچ و به درد نخور اما؛ نوشتن درباره اش غمگینم میکند و من ترجیح میدهم به جای اینکه یک آدم افسرده ی مزخرفِ پوچ و به درد نخورِ غمگین باشم، یک ادم افسرده ی مزخرفِ پوچ و به درد نخورِ خوشحال باشم و از ته دل به خیس شدن چشم‌هایم و چروک شدنم زیر لحاف نازکم بخندم‌.
قبل ترها وقتی کارد به استخوانم میرسید گریه میکردم، غمگین میشدم، همه ی درهای پشت سرم را به هم میکوبیدم و چند روز بعد با خشمی که فروکش نکرده بود خودم را به اجبار جمع و جور میکردم؛ اما حالا انگار هیچ چیز مثل قبل نیست
وقتی کارد به استخوانم میرسد و از در و دیوار سنگ میبارد هیچ اتفاق هیجان انگیزی نمی‌افتد
وَ من مثل یک ضد ضربه عمل میکنم و میتوانم هر ضربه ای را تحمل کنم و همچنان ارام بایستم. آنقدر آرام که انگار‌ هرگز وجود نداشته ام‌.
گاهی خودم را مثل مادری مهربان در آغوش میگیرم ‌و گاه دست هایم را به قصد قطع کردن تنفسم دور گلویم فشار میدهم.
گاه گوشه ی اتاق مینشینم و به پریدن از پنجره فکر میکنم و گاه جلوی آیینه می ایستم و خودم را نوازش میکنم تا زنده بمانم. 
تا مدت ها پیش خیال میکردم زندگی با همه ی زرق و برق های واهی اش هرگز نمیتواند مرا فریب بدهد تا میل به زنده بودن داشته باشم
اما این روزها بدون هیچ دلیلی به عطشِ زنده ماندن دچار شده ام و به هرچیز کوچکی چنگ میزنم تا زنده بمانم‌.
احساس میکنم همه ی بدنم از اشک‌ پر شده است و با کوچکترین تکانی لبریز میشود.
بچه تر که بودم همه چیز فرق داشت
من گریه نمیکردم
هر اتفاقی که می افتاد من گریه نمیکردم
در مقابل همه ی رنج ها و ترس ها چشم هایم را محکم میبستم و تصور میکردم از ان روزهای سیاه عبور کرده ایم
زیرزمین نمور خانه ی پدربزرگ را پشت سر جاگذاشته ایم و خانواده ی خوشحالی هستیم که دور یک سفره نشسته ایم و مرغ میخوریم
سال ها گذشت
من قد کشیدم 
ما از آن روزهای سیاه عبور کردیم و خانواده ی خوشحالی شدیم که دور یک سفره نشسته بودیم و مرغ میخوردیم و من فکر میکردم همه ی خنده های آن لحظه ابدی است که ناگهان رنج‌ دوباره از راه رسید و همه ی تیله های رنگی عزیزم را با خودش به ناکجا برد
بعد‌ من ماندم و کوهی از ترس و رنج و نگرانی…
من سال ها رنج کشیدم و نه تنها زیبا و ژرف نشدم بلکه هرشب کنج اتاق کوچکم مچاله شدم و آرزو کردم ای کاش مرگ پشت در خانه مان بایستد تا من با رژلب سرخابی و پیراهن سرمه ای او را سفت در آغوش بگیرم
من سال ها رنج کشیدم و اوایل صبح امروز فکر‌کردم که یک جایی باید محکم بایستم و به این رنج کشیدن های طولانی پایان بدهم وَ بعد احتمالا کم کم خودم را به یاد می آورم
کم کم روح تکه تکه شده ام را یکجا جمع میکنم
کم کم احساس خوشبختی میکنم و حتی اگر درد بکشم همه چیز را تمام میکنم
یکبار و برای همیشه.

+ به به چه کثافت خونه ی زیبایی‌ درست کردی، سگ!