نوشتن از دیروز شکنجه س..ننوشتنش هم فرار از شکنجه ای که در هر صورت باید متحمل بشم..هرچند احساس میکنم توانایی نوشتنمو از دست دادم اما سعی میکنم با همون چند کلمه ای که تو دست و بالمه بنویسم.

از ساعت دو و نیم ب بعد همه چی تو ذهنم تار و تیره و کدره..فقط منی بود که قدرت خودداریشو از دست داده بود و فریاد میکشید که حالم بده و احساس میکرد روحش فقط ب اندازه چند انگشت با جداشدن کامل از بدنش فاصله داره..و تمام اعضای خانواده ای که ترسیده بودن و نمیدونستن چیکار کنن…همسری که ماتش برده بود ..مادری که بالا و پایین میپرید و داد میزد چرا قلبش انقدر تند میزنه و اصرار داشت قرص قلبشو ب زور زیر زبونم بزاره و اف که اومد بغلم کرد چون میدونست دردم دقیقا چیه و منی که میون اون حال داشتم بهشون میگفتم این حمله قلبی نیست اما مطمئن نبودم چون فکر میکردم این تصویر اخرین تصویریه که دارم از خانوادم میبینم و اشک میریختم.

حالم بد شد.