ساعت ۵:۲۵ صبح..نخوابیدم چون نتونستم..و ادامه روز خیلی مهمه چون قراره با خانواده خارج از شهر بگذره..از همین حالا نگران ترکیب این بی خوابی و تحمل جو خانواده ام.

فعلا اما قصد دارم طلوع خورشید و تماشا کنم..حالا که دارم منظره ی رو ب شهر و از پنجره تماشا میکنم فکر میکنم چه موجود غافل و ناشکری ام که دوسال و اندی این کوههای نزدیک،این افق نارنجی قبل از طلوع ک گاهی مثل حالا با ماه نیمه و ستاره های چشمک زن روبرومه رو ندیده گرفتم..اگر گوشیم میتونست اون چیزی ک میبینم و ثبت کنه اون عکس چیزی شبیه به یه کارت پستال رویایی بود..افسوس که عاجزه از ثبت این نقاشی بی نقص.