با گریه از خواب پریدم ، آخ خان،آخ 

نمی‌دونم چرا گیر داده به من؟!

خو برو به خواب بابا،تازه دلشم تنگ شده …

این دفه خواب دیدم که اومد دم در مدرسه دنبالم،بعدشم جلو چشام به طرز وحشتناکی مرد.

اینقدر که واقعی بود ، مث ابر بهار اشک می‌ریختم،بیدار ک شدم چشام می‌سوخت و سرم درد داشت 

واس بابا تعریف کردم،البته فقد قسمت اولشو

گفت چون رفتی سرخاکش اومده تشکر کرده ازت…فکر نکنم!!

سه چهار ساعت درس خوندم ، اندکی کتاب و فیلم

عصری هم جوجه ها و گربه رو بردم حیاط،فاطی قبل از رفتن تاکید فراوان کرد حواست بهشون باشه 

و واس شام هم رفتیم بیرون و بعدش پارک…با دختر خاله ها و پسر خاله های محترم

سعی کردم تموم انرژی مثبت هارو ببلعم چون مطمعنم خرداد سرم گرم امتحانا میشه و بیرون رفتن و گردش به حداقلش میرسه 

+ظهر،مامان و بابا داشتن صحبت میکردن،کنارشون نشسته بودم و مشغول حرف زدن با رفیقم…یه لحظه که به حرفاشون دقت کردم، دیدم دارن درباره من صحبت میکنن، بلافاصله دقیق شدم تو چشای بابا و خلاف چیزی که گفت رو با دلیل آوردن ثابت کردم… چشاشو گرد کرد و گفت (زبونشوووووو….من دارم با مامانت صحبت میکنماااا) مامان سریع گفت ( با من داری درباره ی اون صحبت می‌کنی ، حق داره دفاع کنه از خودش،ت هم جای اون بودی همین کارو میکردی،پس سرزنشش نکن ) میخاستم بگم مامان جان ، من نزده میرقصم قربونت،اینقد پرو نکن منو:))))