ما سه تا خواهر،بنده ی شکمیم 

میگه چطوری زهرا رو راضی کردی؟

میگم به راحتی،فقد گفتم واست ماکارونی میپزم…

 

پسر عمه ی محترم،دقیقه ی نودی کنسل کرد قرارمون رو 

با حرص رو به بابا گفتم : ولی ت قول داده بودی،من امشبو خونه نمی مونم.

اصن مگ میشه قول بده و عمل نکنه؟

با برنامه ای ک سه سوته چیدنش،بی نهایت بهم خوش گذشت 

چرا همش با دوستام وقت گذروندم این چند وقت رو ؟ من ک عاشق خانوادمم

 امشب وقتی عمو رضا،رفیقِ بابا داشت با اصرار جمع رو قانع میکرد که وقتی بچه هامون ازدواج کردن،دیگه سراغی از ما نمی گیرن،بابا مطمعن گفت:ولی زینبِ من خیلی مهربونه،میدونم که تا اخرش هست

دلم میخواست بپرم محکم ماچش کنم…قهرمانمه دیگ 

الان مامان اومد گفت :شبت بخیر مامان جان و بلافاصله بابا:شبت بخیر عزیزم 

از ته ته ته ته دلم لبخند زدم … خوشبختم دیگه 

خجالت میکشم واس وقتایی که از خدا گله کردم ، واس روزایی که کم آوردم

من هیچی کم ندارم،هیچیِ هیچی