از دستشویی ک برگشتم ، به روی به روی آینه ک رسیدم 

به رنگ و روی پریده ام نگاه کردم و زیر لب گفتم:ضعیف!

شیش ساعت بی مصرف،از هفت تا یک.

فقد خواب و گریه و درد…

خوب هر چقدر هم درد باشد ،

من آن زینب سه سال پیش نیستم که برای هر دوره ،سه روز گریه کنم.

خودم را که میشناسم،قدم اول برای خارج شدن از این حالت،پوشیدن یک ست مشکی ست .

گفته بودم مشکی قوی ترم می‌کند؟مخصوصا آن موقع ها که دم اسبی میبستم.

بعدش هم سیر کردن شکم بیچاره ام که هنوز رنگ افطار را به چشم ندیده،چه برسد به شام.

من از همین تریبون اعلام میکنم ک مادرم،مادر است.

کلی غصه ام شده بود که چرا نیامد موهایم را ناز کند؟ولی با دیدن پیتزا و کیک شکلاتی،

دلم میخواست از گردنش آویزان شوم و با صدای بلند صورت قشنگش را ببوسم.

الان هم عالیِ عالی ام.فقد کمی درد دارم 

البته کمی که نه… ولی خوب درست میشود،با یک مسکن یا یک لیوان چای نبات.

شاید هم با خواندن اسطوره،نصف و نیمه رهایش کردم.

 

امضا.زینبی