دلم پیچ میخورد،از حالت تهوع و نگرانی

مثلا عزیز میداند من چقدر وابسته اش بودم 

هرچند دقیقه یک بار می‌پرسد:خیلی ناراحتی؟

و من جواب میدهم:نباشم؟

آبلا،بیشتر از من غصه نخورد،کمتر نیست

این سیاه دوست داشتنی،عجیب از همه مان دل برده

قیافه خنگش…سیبیل های مسخره اش

با حرص میو میو گفتن هایش…لوس شدن هایش

 فقد برگردد.

چرا من اینقدر دوستش دارم؟