روی بقایای پاییز نشستیم 

من تکیه دادم و اون رو به روم نشست 

برگ های خشک رو توی دستامون له میکردیم و من لذت می‌بردم از صداشون 

داشت با هیجان از استوری فلان رفیقش می‌گفت و از کادوی نامزد طرف ایراد می‌گرفت 

فکرمو به زبون اوردم . گفتم : ولی من توقعم از رابطه پاستیل و عروسک و لواشک نیست.

گفت : خوب توقع منم نیست.

با چشمای گرد شده گفتم : واقعا؟!

گفت: اره، توقع من آیفون سیزدس.

هم خندم گرفت ، هم فکرم درگیر شد ، ما باهم چقد متفاوتیم.ولی خوب 

ما با همین تفاوت هامون ساعت ها حرف مشترک داریم .

و این قشنگه.

__________________

بعد از تدریس به بچه ها گفت که میتونن آزاد باشن

روبه روی صندلیم ایستاد و مشغول حرف زدن شدیم

از اخرین فیلمی که دیدم گفتم 

و قول داد که برام کتاب بیاره 

از اوقات فراغتم و از ده سال زندگیِ عجیبش…و من با تمام وجودم این زن رو دوست دارم 

گفت : زینب ، یه جمله میگم بهت 

تو ، خندت و هیجان و نشاطی که داری ، با درونت یکی نیست 

چی شده !؟ باید یه بار با جارو گرد و خاکای ذهنتو پاک کنم و دقیق ببینم چته.

خنده ی بلندم و اخمم قاطی شد.