وقتم و تمام تلاشم رو براش میزاشتم.اعتماد به نفسی خوبی بهم داده بود و به جرئت میتونم بگم یکی از بهترینا بودم.حتی اونم میدونست که یکی از بهتریناشم.اما اتفاقاتی دست به دست هم دادن تا منو از استعدادی که بهش مطمئن بودم،دور کنن.دور هم شدم.سعی میکنم بهش فکرنکنم ولی نمیشه که.گاهی وقتا که صحبتش میشه سعی میکنم سکوت کنم که بقیه متوجه لرزش صدام نشن،دلم میخواد همون موقع بزنم زیر گریه.حسرت زیادی رو به همراه داره و قلبم درد میگیره.هیچ و پوچ! البته با یادگاری هایی که وقتی میبینمشون یاد تلاشام میفتم :))) دلم هوس اون استرسای قبل مسابقه رو کرده.

گاهی خوابشو میبینم،لعنتی دست از سرم بر نمیداره.تو خواب میاد بهم میگه برگرد.برام مدال میاره.وقتی بیدار میشم،وقتی میفهمم خواب بوده…حسرت!!

یه بار تو خواب بهم پیام داد،فقط چندتا عکس بودن.همرو یادم نیست اما پیرزنی رو یادمه که داستانی پشت عکسش نهفته بود.سن زیادی داشت اما نقاشی میکشید و تلاش میکرد.فکرکنم نقاش بود.اینبار که از خواب بیدار شدم،کمی امیدوار تر از خوابای قبلیم بودم :))) شاید بازم بتونم،شایدم در آینده ای نزدیک چیزیو پیدا کنم،که بتونم مثل اون براش تلاش کنم و دوسش داشته باشم.

برچسب : &nbsp&nbsp&nbspخواب&nbsp&nbsp