خیال هایم را به تازگی شسته ام
حتی نمی دانم نوبت بعدی چه زمانی است
ولی دلم می خواهد زود به زود به آن ها سر بزنم
وقتی دیر  به سراغ شان می روم ، قیافه یشان در هم است و دل ها یشان چرکین
صورت شان نشان از این دارد که چرا زودتر از این ها به سراغ مان نیامدی؟
و خب من چه جوابی برای آن ها خواهم داشت؟
دقیقا چه چیزی به آن ها بگویم؟
بگویم خسته بودم؟
حوصله قد نکشید؟
یا امید از پا ایستاده بود ؟
هیچ کدام از این ها برایشان دلیل قانع کننده ای نیست و نخواهد بود!
خب برای من هم نیست!
دلیل نمی شود که چون خسته ام خود را به دست باد بسپارم…
ولی با وجود این که  برایشان جوابی ندارم
در آخر با لبخندی گشاده می گویند: 
اشکالی ندارد
همین که برگشتی خوب است
همین که کنار مان هستی خوب است
و این جمله، آرامشی آبی رنگ را نثار آسمان خاطره هایم می کند
ارزشمند تر از این که دِل خیال هایت برایت تنگ شود؟
ارزشمند تر از این که دِل خودت برای خودت تنگ شود؟
نه!
ارزشمند تر از این وجود ندارد!
و در عین ارزشمندی، بسیار دلتنگ خود هستم
ای اوج خیال من
ای جان بخش تر از قلم
کی به دیدار م می آیی؟
 

 

۱۴٠۱۳۵